
گابريل گارسيا مارکز برای دانلود فایل بصورت پی دی اف اینجا کلیک کنید
خاطرات روسپيان سودازده ي من
در سالگرد نود سالگي ام خواستم شب عشقي ديوانه وار را با
نوجواني باكره به خودهديه دهم.به ياد رُزا كاباركاس افتادم؛
مالك يك خانه مخفي كه عادت داشت هر وقت خبر تازه اي
به دستش مي رسيد آن را به مشتريان خوبش اطلاع دهد.
هيچ وقت به او و به هيچکدام از پيشنهادهاي وسوسه انگيز
و بي شرمانه اش تن در نداده بودم، اما او اصولي را كه من به
آنهااعتقاد داشتم قبول نداشت وبالبخندي موذيانه ميگفت:
اخلاقيات هم بستگي به زمان يا زمانه داره، خواهي ديد.
سنش كمي ازمن كمتر بود و از سال ها پيش آنقدر از اوبي خبر
بودم كه حتا مي توانست مرده باشد اما با اولين زنگ تلفن
صدايش را شناختم وبي هيچ مقدمه اي گفتم: -امروز آره.
آهي كشيد وگفت: اي عاقله مرد محزون من، ميري بيست
سال غيبت مي زنه و فقط وقتي يك چيز غير ممكن مي خواي
بر مي گردي، وخيلي زود بازبرهنرش مسلط شد و نيم دو جين
انواع مختلف ودلپسند را پيشنهاد كرد ولي همه دستخورده.
اصرار كردم كه نه، بايد دختر باشه و همين امشب. با تعجب از
من پرسيد:چيرو مي خواي به خودت ثابت كني؟جايي زده بود
كه بيشتر از هر جاي ديگرم مي سوخت، جواب دادم: هيچي،
خودم خوب ميدونم چه كاري ازم برميآد وچه كاري برنميآد.با
بي تفاوتي گفت: عاقلان دانند، ولي نه همه چيز را، از اونهائي
كه تو برج حَمَل به دنيا اومدن فقط شماها كه تو ماه اُوت به دنيا
اومدين تو اين دنيا مي مونيد،خب چرا زودترخبر نكردي؟گفتم
الهام خبر نمي كنه. گفت: اما صبر از هر آدميزادي عاقل تره و از
من خواست لااقل دو روز براي اين كه همه جاي بازار را بگردد
به او وقت بدهم. خيلي جدي گفتم: تو معامله اي مثل اين،
اونم تو سن و سال من، هر ساعت اندازه يك ساله. ترديدش بر
طرف شد و گفت:پس نمي شه نه،باشه مهم نيست،اينطوري
حالش هم بيشتره ، هر چه باداباد،تا يك ساعت ديگه بهت زنگ
مي زنم.
لازم نيست خودم چيزي بگويم چون از چندفرسخي هم معلوم
است : زشت و خجالتي و خارج از رده ام اما از زور اين كه دلم
نمي خواست اين طور باشم ياد گرفته ام درست بر عكسش را
تظاهر كنم؛ البته تا صبح امروز كه با آزادي اراده تصميم دارم
تعريف كنم كه واقعاّ چه جور آدمي هستم، حتا اگر فقط به خاطر
دل خوشي خودم باشد. از تلفن ناگهاني به رُزا كاباركاس شروع
كردم،چون وقتي نگاه ميكنم مي بينم اين شروع يك زندگي در
سن و سالي است كه اكثر كساني كه مردني بوده اند مرده اند.
در يك خانه قديمي در پياده رو آفتابگير پارک سن نيكلاس
زندگي مي كنم. جايي كه تمام روزهاي زندگيم بي زن و بي مال
سپري شد، جايي كه پدر و مادرم زيستند و مردند، جايي كه
تصميم دارم در همان تختخوابي كه به دنيا آمدم و در روزي كه
دلم مي خواهد دور و بي درد باشد، تنها بميرم. پدرم اين خانه را
در يك حراج عمومي در اواخر قرن نوزدهم خريد. طبقه اول را
به جماعتي ايتاليايي براي مغازه لوكس فروشي اجاره داد و اين
طبقه دوم را براي خوشبخت شدن با دختر يكي ازآنها براي
خودش نگه داشت. فلورينادديوس كارگامانتس نوازنده با
استعداد موتسارت ، مسلط به چند زبان و يك ايتاليايي اصيل؛
زيباترين و بااستعدادترين زني كه شهرما به خود ديده است:مادر
من.
فضاي خانه بزرگ و روشن است با سقف هايي گچ بري شده و
كفي مفروش با موزاييك شطرنجي گلدار و چهار در شيشه اي،
رو به بالكني كه شب هاي ماه مارس مادرم با دختر عموهاي
ايتالياييش مي نشستند و اشعار عاشقانه مي خواندند. ازآن جا
پارك سن نيكلاس با كليسا و مجسمه كريستف كلمب و كمي
دورتر انبارهاي اسكله و افق پهناور رودخانه مگدالنا در
بيست فرسنگي مصب اش ديده مي شود.تنها چيز ناخوش آيند
خانه اين است كه درطول روزخورشيد روي پنجره هاي مختلف
ميچرخد و براي اينكه بتوان درسايه روشنهاي داغ چرتي زد
بايدتمام آنهارا دور زد. در سن سي و دو سالگي، وقتي تنها شدم
به اتاقيكه متعلق به والدينم بود نقلمكان كردم، دري مستقيم
روبه كتابخانه گشودم وشروع به حراج چيزهايي كردم كه براي
زندگي زيادي بودند،يعني تقريباً همه چيز به جز كتابها و جعبه
موسيقي پيانولا.
مدت چهل سال خبر پرداز روزنامه »لاپاز « بودم كه شامل
بازسازي، تكميل و عامه فهم كردن خبرهاي جهان بودكه از
موج هاي كوتاه و يا كدهاي مورسي كه در فضاي نجومي پرواز
ميكردندبه دام ميانداختيم.
امروزه ازحق بازنشستگي اين حرفه منقرض شده اموراتم بيشتر
به بدي مي گذرد، كمي هم بابت حقوق بازنشستگي استادي
دستور زبان اسپانيايي و لاتين، گيرم مي آيد. اما بابت مقالات
هفتگي كه بيوقفه وبيش ازنيمقرن نوشته ام تقريباًهيچ چيزو
بابت جزوه هاي موسيقي وتئاتركه وقتي نوازندگان سرشناس
ميآمدند مينوشتم و از سرلطف برايم چاپ ميكردند مطلقاً هيچ
چيز عايدم نمي شود.هيچ وقت كاري به جز نوشتن نكرده ام اما
علاقه واستعداد داستان نويسي نداشته ام وكلاً از قوانين نوشته
هاي دراماتيك بياطلاعم و اگرخودم رادراين مؤسسه جاكرده
ام به اعتبار آن همه مطالبي است كه در زندگي خوانده ام. به
زبان ساده سرجوخه بي مدال و بي افتخاري هستم كه چيزي
ندارم تا براي بازماندگان خود به ميراث بگذارم، مگر همين
وقايعي كه در اين خاطره ازعشق بزرگم سعي مي كنم تا آن جا كه
بشود به آنها اشاره كنم.
روزنودسالگيم،ساعت پنج صبح بازمثل هميشه به يادآوردم.
روز جمعه بود و تنها كارم نوشتن مقاله اي بود كه روزهاي
يكشنبه در روزنامه لاپاز چاپ مي شد. علايم صبح گاهي براي
خوشحال نبودن تكميل بود. از اول صبح استخوان هايم درد
داشتند، مقعدم مي سوخت و پس از سه ماه خشكي، صداي
رعد و برق طوفان به گوش مي رسيد. تا قهوه درست مي شد
حمام كردم، فنجان قهوه اي را كه با عسل طبيعي شيرين شده
بود با دو كيك خوردم و لباس كتاني مخصوص خانه را پوشيدم.
عنوان يادداشت آنروز طبيعتاً نودسالگي من بود.هيچوقت به
سن و سال مثل قطراتي كه از سقف مي چكند و به آدم يادآوري
مي كنند كه چه قدر از عمر باقي است فكر نكرده ام. از بچگي
شنيده بودم كه وقتي كسي ميميرد شپش هايي كه درسرش تخم
گذاشته اند براي خجالت دادن خانواده روي بالش بالا و پايين
ميپرند.اينموضوع مرا آنچنان تربيت كردكه ازهمان بچگي
براي رفتن به مدرسه ميگذاشتم موهاي سرم را ازته بتراشند و
حتا هنوز هم كه فقط چند شويدي برايم باقي مانده است آن ها
را با گل سرشور مي شويم. به عبارت ديگر مي خواهم بگويم از
همان بچگي احساس شرم و خجالت درمقابل ديگران بيشتراز
مرگ درمن شكل گرفته بود.
از ماه ها قبل پيش بيني مي كردم كه مقاله سالروز تولدم نه در
سوگواري براي سال هاي از دست رفته بلكه كاملاً برعكس در
ستايش پيري خواهد بود. شروع كردم به سؤال كردن از خود
كه ازچه وقت نسبت به پيري خودآگاه شدم و فكر مي كنم فقط
كمي قبل از آنروز. وقتي چهل و دو سال داشتم به خاطر پشت
دردي كه وقت تنفس اذيتم مي كرد به سراغ دكتر رفتم.اهميت
زيادي نداد و گفت: در سن و سال شما اين دردها طبيعيه: به او
گفتم:در اينصورت اون چه طبيعي نيست سن و سال منه.
دكتر از سر دلسوزي لبخندي زد وگفت: معلومه كه فيلسوف
هم هستين. اين اولين بار بود كه به سن و سال از نظر پيري
فكر كردم ولي طولي نكشيد كه فراموشم شد.عادت كرده ام به
اينكه هر روز صبح با دردي تازه كه در گذر سال هاجاي شان و
شكلشان عوض شده است بيدار شوم.بعضي وقت هابه نظرم
مي رسد كه چنگالهاي مرگ باشند ولي روز بعد اثري از آن ها
نيست. در همين زمان ها شنيدم كه از اولين علائم پيري اين
است كه آدم شبيه پدرش ميشود. اگراين طور باشد من بايد به
جواني ابدي محكوم شده باشم چون نيم رخ كله اسبيم اصلاً
به نيم رخ پدرم كه از اهالي اصيل كارائيب بود و يا مادرم كه از
نسل امپراطوري روم بود شباهتي ندارد. واقعيت اين است كه
اولين تغييرات در پيري آن چنان به آرامي اتفاق مي افتد كه به
سختي به چشم مي آيند. آدمي باز خودش را از درون نگاه مي
كند همان طور كه هميشه نگاه مي كرده است اما اين ديگرانند
كه ازبيرون به او پيريش را يادآوري ميكنند.
در پنجمين دهه شروع كرده بودم به فکر کردن در اين باره كه
پيري چيست؟ و آنوقت بودكه متوجه اولين سوراخ ها درحافظه
خودم شدم.خانه رابه دنبال عينكم زيرو رو ميكردم تا بالاخره
متوجه مي شدم آن را به چشم زده ام و يا اين كه با آن زير دوش
مي رفتم و يا آن ها را كه براي مطالعه بود به چشم مي گذاشتم
بدون آن كه عينك هاي دوربين را از چشم برداشته باشم. يك
روز دو بار صبحانه خوردم چون بار اول را فراموش كرده بودم
و ايما و اشاره هاي دوستانم را وقتي جرأت نمي كردند مستقيماً
بگويند كه مشغول تكرار همان داستاني هستم كه هفته قبل
براي شان تعريف كرده بودم مي شناختم. در اين زمان ها در
حافظه خودم فهرستي از چهره هاي آشنا وفهرستي ازنامهاي
هركدام راداشتم،امادرلحظه سلام واحوال پرسي نميتوانستم
اسمي راكه باآن چهره همخواني داشت پيدا كنم.
سن جنسي من هيچ گاه باعث دغدغه خاطرم نبود، چون
توانايي هاي من آن قدرها به خودم مربوط نمي شد كه به زن ها
وزنها وقتي بخواهند،فوت وفن كار راخوب بلدند.امروزه از
اين جوانهاي هشتادساله كه با ديدن بعضي تغييرات هراسان
به سراغ دكتر مي روند خنده ام مي گيرد و تازه نمي دانند كه در
نودسالگيوضع از اين هم بدترميشود ولي چه اهميتي دارد:
اينهاريسك هاي زنده ماندن است.هرچند حافظه پيرها براي
چيزهايي كه ضروري نيستند ضعيف مي شود اما به ندرت در
مورد چيزهايي كه واقعاً مورد علاقه آن هاست تعلل مي كند و
اينازنکته هاي خوب زندگي است.
سيسرون به درستي گفته است که:هيچ پيرينيست كه مخفيگاه
گنج خودش را فراموش كند.
با اين افكار و بعضي فکرهاي ديگر اولين پيش نويس مقاله
هفتگي را تمام كرده بودم كه خورشيد ماه اوت در ميان درختان
بادام پارك منفجرشد و لنچ رودخانه ايپست،بايك هفته تأخير
به دليل كمي آب، با نعره بوق خود وارد كانال بندري گرديد. با
خودفكركردم:اين نودسالگي من است كه ازراه ميرسد.هيچ
وقت نخواهم دانست چرا، وسعي هم نميكنم بدانم،امابه خاطر
جادوي اين تجسم خانمان برانداز بود كه تصميم گرفتم به رُزا
كاباركاس تلفن كنم تابا كمك او دريکشب كامل بيبند و باري
نود سالگي خود را جشن بگيرم. سال ها بود كه با جسم خود در
آرامش كامل بودم و وقت خود را وقف بازخواني آثار كلاسيك
به صورت نامرتب و شنيدن برنامه هاي موسيقي سنگين در
تنهايي كرده بودم. اما اين شوق و اشتياق آنچنان شديد بود كه
آن را سروشي از غيب پنداشتم. بعد از تلفن ديگر نمي توانستم
بنويسم.ننوي خود را درزاويه اي از كتابخانه كه صبحها آفتاب
نمي گرفت آويزان كردم و باسينه اي سنگين از اضطراب انتظار
درآن افتادم.
پسر نازپرورده اي بودم با مادري داراي فضايل متعدد كه در
پنجاه سالگي از بيماري سل مُرد و پدري رسمي كه هيچ گاه از او
اشتباهي ديده نشد و روزي كه قرارداد نيرلنديا امضاشد و به
جنگ هاي هزار روزه و آن همه جنگ هاي داخلي خاتمه داد،
در رختخواب بيوه گي خود جان سپرد. صلح، شهر را به شكلي
تغييرداد كه نه فكرشرا مي شد كرد ونه دلخواه بود.جماعتي از
زنهاي ولنگ وواز، ميخانه هاي قديمي خيابان آنچا را كه
بعدهابه كامئيونآبئيو تبديل شد و امروزه گذر كلن است
تامرزجنون پر كردند.شهرعزيزي كه به خاطررفتارمردم و پاكي
نورش ازطرف خودي و بيگانه تمجيد ميشد.
هيچ وقت با زني هم خوابگي نكرده ام كه به او پول نپرداخته
باشم،حتا آن تعداد كمي را هم كه اينكاره نبودند با دليل يا به زور
متقاعد ميكردم كه پول را از من قبول کنند،حتا اگر قرارباشد آن
رابه سطل زباله بياندازند.دربيست سالگي شروع كردم به ثبت
اسامي، سن، محل و شرحي مختصر از شرايط و روش ها. تا
پنجاه سالگي پانصد و چهارده زن مي شدندكه حداقل يكبار با
آن ها بوده ام. وقتي جسم ديگر ياري نمي كرد فهرست را قطع
كردم و مي توانستم بدون كاغذ و قلم حساب ها را به خاطر
داشته باشم.خصوصيات اخلاقي خودم راداشتم. هيچوقت در
خوشگذراني هاي گروهي ودوره هاي جمعي شركت نكرده ام.
نه رازي را با كسي در ميان گذاشته ام و نه از حادثه هاي جسم
و روح حكايتي را روايت كرده ام چون از همان جواني فهميده
بودم كه هيچ كس درامان نيست.
تنها رابطه غريب من كه تا سال ها آن را داشتم با داميانا ي
باوفا بود. تقريباً دختربچه بود، با چهره سرخپوستي قوي و
كوهستاني، كم حرف و صريح كه براي اين كه افكارم را وقت
نوشتن به من زند پا برهنه راه ميرفت. ياد دارم كه درننوي راهرو
مشغول خواندن كتاب لوزاناي آندلس بودم كه به طور
تصادفي او را ديدم كه با دامني كوتاه كه انحناي دلپذير بدنش را
نمايان مي ساخت در داخل حوضك لباسشويي خم شده بود.
اسير يك تب غير قابل مقاومت او را از پشت گرفتم، شورتش را
تا زانو پايين كشيدم و از پشت تصاحبش كردم. با شكايتي حزن
آلود گفت :اي ارباب،اينو براي خروج ساختن نه دخول.لرزشي
عميق وجودش راميلرزاند اما خودش را محكم نگهداشته بود.
شرمگين ازاينكه او را تحقير كرده بودم خواستم دو برابر آنچه
به گران ترين چهره هاي آن روزها مي پرداختند به او بدهم اما
حتا پشيزي را هم قبول نكرد و مجبورشدم حقوقشرا با محاسبه
مبلغي درماه ،بابت هميشه وقت لباس شستن وهميشه بر همان
سياق،اضافه كنم.
بعضي وقت ها فكر مي كردم كه آن حكايت هاي رختخواب
مي توانستند دستمايه خوبي براي نقل مصيبت هاي زندگيِ به
بيراهه رفت? من باشند و عنوان آن از آسمان نازل شد : خاطرات
روسپيان سودازد? من.
زندگي اجتماعي من برعكس فاقد هر نوع جذابيتي بود: بي
پدر و بي مادر، مجردي بي آينده، روزنامه نگاري متوسط
الحال، نامزد مرحله نهايي چهار دوره از جشن هاي گل آذين
كارتاهنا- د- ايندياسو مورد علاقه كاريكاتوريست ها به خاطر
زشتي مثال زدنيم.به عبارت ديگر:يك زندگي ازدست رفته كه از
يک بعد از ظهردرنوزده سالگي ام بد شروع شد.روزي كه مادرم
دست مرا گرفت تا ببيند آيا موفق ميشود يك گاه شمار ايام مدرسه
را كه من در كلاس اسپانيايي و فن بيان نوشته بودم در روزنامه
لاپاز به چاپ برساند يا نه. روز يكشنبه همراه با مقدمه اي
تشويق كننده از طرف سر دبير روزنامه به چاپ رسيد. سال ها
بعد وقتي فهميدم مادرم براي چاپ آن و هفت تاي بعدي پول
پرداخت كرده است ديگر براي خجالت كشيدن خيلي دير بود،
چون ستون هفتگي من از مدت ها پيش روي پاهاي خودشان
راه ميرفتند و به علاوه خبر پرداز روزنامه و منتقد موسيقي هم
بودم.
از وقتي ديپلمم را با كارنامه اي عالي گرفتم هم زمان در سه
مدرسه دولتي شروع به تدريس كلاس هاي اسپانيايي و لاتين
كردم.معلم بدي بودم،دوره نديده،بي علاقه و بيرحم نسبت
به كودكان بيچاره اي كه به عنوان آسان ترين راه براي فرار از
زورگويي هاي والدين شان به مدرسه مي آمدند. تنها كاري كه
توانستم برايشان بكنم اين بود كه زير وحشت ازخطكش چوبيم،
حداقل اشعارمورد علاقه ام را از من ياد بگيرند.
اين همه چيزي است كه زندگي به من داد و هيچكاري هم براي
بيشتر در آوردن از آن نكردم. در ساعت بين كلاس ها نهار را
در تنهايي مي خوردم و ساعت شش بعد از ظهر به دفتر روزنامه
مي رفتم تا خبرها را از فضاهاي نجومي شكار كنم. ساعت يازده
شب، با بسته شدن دفتر روزنامه زندگي واقعي من شروع مي
شد. هفته اي دو يا سه شب را در محله چيني ها مي خوابيدم،
و با هم دماني آنچنان متنوع که دو بار به عنوان مشتري سال
انتخاب شدم. پس از خوردن شام در كافه رم ، در همان
نزديكي ها،فاحشه خانه يي را به طور تصادفي انتخاب مي كردم
و يواشكي از در پشتي حياط وارد مي شدم. اين كار را ابتدا به
خاطر حالش مي كردم ولي بعداً تبديل به روال كارم شد و آن
هم به خاطردهن لقي هاي دم كلفتهاي سياسي بو دكه اسرار
دولتي را با معشوقه هاي يك شبه شان در ميان مي گذاشتند؛
بدون اين كه متوجه باشند كه افكار عمومي صداي آن ها را از
پشت تيغه هاي مقوايي مي شنود. طبيعتاً از همين راه بود كه
شنيدم عزب بودن درمان نشدني من را به بچه بازي شبانه ام
نسبت ميدهند كه باكودكان يتيم خيابان جنايت ??ارضاء
ميشد.
خوشبختانه اينرا فراموش كردم و يكي از دلايلش هم اين بود
كه چيزهاي خوبي راهم كه درمورد من گفته ميشد ميشنيدم
كه برايم ارزش داشتند.
هيچ وقت دوست خيلي نزديك نداشتم و آن تعداد كمي هم كه
نزديك شدند به نيويورك رفتند. به عبارت ديگر مردند؛ چون
تصور مي كنم آن جا جايي است كه ارواح معذب براي فراموش
كردن حقايق زندگي گذشته شان به آنجا پناه مي برند. از زمان
بازنشستگي كار چنداني ندارم جز بردن كاغذهايم در عصرهاي
جمعه به دفتر روزنامه و يا بعضي كارهاي ديگر مثل شركت در
كنسرت هاي هنرهاي زيبا، بازديد از نمايشگاه هاي نقاشي در
مركز هنر، كه عضو مؤسس آن هم هستم، هر از چندي شركت
درسخنراني هاي جمعيت بهبود عمومي، ويا يك رويداد بزرگ
مثل فصل هنرهاي نمايشي در تئاتر آپولو. در جواني به سالن
سينماهاي روباز مي رفتم كه يك ماه گرفتگي يا سرماخوردگي
شديد ناشي ازبارانهاي بي مهارميتوانست غافلگيرمان كند.
اما بيشترازفيلم به پرنده هاي شب علاقه مند بودم كه به بهاي
بليط ورودي يا مجاني و يا نسيه همخوابگي مي كردند. به هر
حال سينما حال من نبود.
تنها سفرهاي من چهار بار رفتن به جشن هاي آذين بندي گل
در كارتاهنا- د- ايندياس قبل از سي سالگي ام و سپري كردن
يك شب بد در لنچ موتوري در سفري بود كه براي افتتاح يك
فاحشه خانه متعلق به آقاي ساكرامنتومونتيل از طرف او
به سانتامارتا دعوت شدم. از نظر زندگي داخلي كم خور و ساده
خورم. وقتي داميانا پير شد و ديگر در خانه غذا نمي پخت تنها
غذاي مرتب من كوكوي سيب زميني در كافه رم بعد از بسته
شدنروزنامهبود.
و بدين منوال در آستانه نود سالگي ام بي نهار مانده بودم و
در انتظار خبري از رُزا كاباركاس نمي توانستم حواسم را روي
نوشته ها متمركز كنم.سيرسيركها درگرماي دو بعد از ظهر سر
و صدا مي كردند و گردش خورشيد روي پنجره ها مجبورم كرد
كه سه بارمحل ننوراعوض كنم. هميشه به نظرم ميرسيد كه
روزهاي تولد من گرم ترين روزهاي سالند و ياد گرفته ام كه آنرا
تحمل كنم،اماآن روز حال و حوصله ام اجازه اين را هم نميداد.
در ساعت چهار سعي كردم با شنيدن شش سوئيت براي ويولن
سل تنها از سباستيان باخ، با آخرين اجراي پابلو كاسالز
به خودم آرامش دهم. به نظر من از همه موسيقي هاي ديگر
آرامش بخش ترند، اما به جاي آرامش هميشگي دچار رخوت
شدم. با قطعه دوم، كه به نظرم كمي بي رمق است، به چرت
افتادم،ودرخواب صداي ناله ويولنسل با ناله قايق تنهايي كه
دور مي شد در هم آميخت. درست در همين وقت تلفن بيدارم
كرد و صداي زنگ زده رُزا كاباركاس مرا به زندگي برگرداند.
گفت : مثل ديوونه ها شانس داري، يك جوجه بوقلموني برات
پيدا كردم كه از هر چي فكر مي كردي بهتره اما يك اشكال
داره،به زحمت چهارده سالش ميشه.بدون اينكه منظورش
را فهميده باشم به شوخي گفتم اگه قرار باشه پوشكش را هم
عوض كنم برام مهم نيست. گفت :برا تونمي گم ولي غرامت سه
سال زندون رفتنش را ك ميده؟
هيچ كس قرار نبود غرامتي بپردازد مخصوصاً او. خرمنش را
از ميان كم سن وسالاني كه براي خريد به مغازه او مي رفتند
برداشت مي كرد، فوت و فن كار را يادشان مي داد و شيره شان
را آن قدر مي كشيد تا زندگيشان از فاحشه هاي فارغ التحصيل
فاحشه خانه قديمي نگروافميا خرابترمي شد.هيچوقت
جريمه اي نپرداخته بود چون حياط خانه اش پاتوق مقامات
محلي بود،ازفرماندار گرفته تا پايين رتبه ترين كارمندان و قابل
تصور نبود كه اگر صاحب خانه هوس انجام كار خلافي داشته
باشد از قدرت و حمايت چيزي كم و كسر بياورد. به اين ترتيب
هدف از اين تقلا هاي ساعت آخر چانه زدن و بهره برداري
بيشتراز انجام خدماتش بود : هر چه مجازاتش بيشتر قيمتش هم
گرانتر.تفاوت قيمت با اضافه كردن دو پزورويسرويس مرتب
شد و قرارشد كه ساعت ده شب با پنج پزو نقد و پرداخت از پيش
در خانه اش حاضر باشم. نه حتا يك دقيقه زودتر چون دخترك
بايد خواهر و برادرهاي كوچكش را غذا مي داد و مي خواباند و
مادرش را كه به خاطر رماتيسم زمين گير شده بود به رختخواب
ميبرد.
چهارساعت وقت باقي مانده بود.همينطور كه زمان ميگذشت
قلب من هم ازتشويش چنان پرميشد كه نفس كشيدن را برايم
سخت مي كرد. تلاش بيهوده يي كردم تا با تشريفات لباس
پوشيدن وقت را بگذرانم. كار تازه يي نبود كه بكنم، حتا داميانا
هم مي گويد تشريفات لباس پوشيدن من به سادگي يك كشيش
است. تيغ صورتم را بريد، بايد صبر مي کردم تا آب دوش كه به
خاطر تابش گرماي آفتاب به لوله ها داغ شده بود خنك شود و با
اندك تلاشي كه براي خشك كردنم با حوله به خرج دادم بازدوباره
عرق كردم. به اقتضاي شب لباس پوشيدم : كت و شلوار كتاني
سفيد، پيراهني با راه راه هاي آبي و يقه آهار دار، كراواتي از
ابريشم چيني، كفش هاي براق سفيد و دودي و ساعت طلايي
جيبي كه با زنجيري به جا دكمه يي بسته مي شد و بالاخره كمر
شلوارم را رو به تو تاكردم تا لاغريم معلوم نشود.
به خسيس بودن معروفم چون هيچ كس نمي تواند تصور كند با
جايي كه زندگي مي كنم بتوانم آن همه فقير باشم. اما واقعيت
اين است كه شبي مثلآن شب خيلي پايم را از گليم خودم درازتر
كردم.ازصندوق پس اندازي كه زير تختم جاسازي شده بود،دو
پزو براي اجاره اتاق، چهار پزو براي خانم رئيس، سه پزو براي
دخترك و پنج پزو براي شام و مخارج متفرقه احتمالي برداشتم.
به عبارت ديگر همان چهارده پزويي كه روزنامه ماهانه بابت
مقالات روزهاي يكشنبه به من مي داد. آنها را در يك جيب
مخفي داخل كمربندم گذاشتم و با يك عطر پاش به خودم اودكلن
لان مِن و بار كِلي زدم. صداي ضربه وحشت را حس كردم و
با اولين ناقوس ساعت هشت پلكان هاي تاريك را، كورمال
كورمال وعرق كرده ازترس پايين آمدم و به شب مشعشع قبل از
نودسالگيم وارد شدم.
هوا خنك شده بود. در گذر كلن گروهي از مردان تنها در ميان
تاكسي هايي كه در كنارخيابان به حالت روشن توقف كرده بودند،
با سرو صداي زياد در مورد فوتبال مجادله مي كردند. يك گروه
جاز، زير درختان پر شكوفه ماتاراتون والس بي رمقي را
مينواخت.يكي ازروسپيان بيچاره كه مشتريان خود را ازميان
صاحب منصبان خيابان محضردارها شكار مي كنند از من
سيگار هميشگي راخواست ومنهم جواب هميشگي را دادم:
سي وسه سال و دو ماه و شانزده روزه كه ترك كردم.وقت عبور
از مقابل ميله طلايي خودم را در ويترين هاي روشن
برانداز كردم، از آن چه خودم حس مي كردم پيرتر و بد لباس تر
بودم.
كمي قبل از ساعت ده سوار يك تاكسي شدم وبراي اين كه راننده
نفهمد واقعاً به كجا مي روم از او خواستم كه مرا به گورستان
انيورسال ببرد. با شيطنت از آينه مرا نگاه كرد وگفت: اين
جوري منو نترسون آقاي فهميده، كاشكي خدا منو هم مثل تو
اين طوري زنده نگه مي داشت. چون پول خورد نداشت با هم
مقابل گورستان پياده شديم و مجبور شديم براي خورد كردن
پول به مقبره ي برويم ؛يك بار فکسني كه مستهاي آخر شب
در آنجابراي مرده هايشان گريه ميكردند.وقتي حساب راننده را
پرداختم يك ردم خيلي جدي گفت :مواظب باش جناب،خونه
رُزا كاباركاس اصلاً اون چيزي نيست كه سابق بود. نتوانستم
حداقل از او تشكر نكنم، و مثل همه مردم ايمان آوردم كه زير
آسمان هيچ رازي نيست كه ازراننده هاي گذر كلن مخفي بماند.
وارد محله فقيرانه يي شدم كه با آنچه در دوران خودم مي
شناختم شباهتي نداشت. همان خيابان هاي عريض با شن
هاي گرم و خانه هايي با درهاي باز، ديوارهاي تخته اي كپك
زده،سقف هايي از برگ نخل وحياطهايي مفروش با سنگريزه،
اما مردمش آرامش گذشته ها را از دست داده بودند. در بيشتر
خانه ها خوش گذراني هاي جمعه شب ها بر قرار بود با صداي
طبل ها و سنج ها كه در اندرون آدمي طنين مي انداختند. هر
كسي مي توانست با پرداخت نيم پزو به هر كدام از محفل هايي
كه دوست داشت وارد شود و يا درمجاورت خانه بايستد ومجاني
برقصد. ازخجالت به خاطرلباسهاي آنچناني كه به تن داشتم
با تشويش راه مي رفتم اما هيچ كس به من توجهي نداشت به
جزمرد سياه ژنده پوشي كه درپشت درخانه يي به حالت نشسته
چرت مي زد و از ته دل خطاب به من فرياد كشيد : خداحافظ
دكتر، خوش بگذره! ... غير از اين كه از او تشكر كنم چه كار
ديگري مي توانستم بكنم؟ قبل از اين كه به آخرين سربالايي
برسم سه بار مجبور شدم نفس تازه كنم. از آن جا ماه مسين و
بزرگي را ديدم كه در افق بالاآمده بود و يک وضعيت اضطراري
و پيش بيني نشده شكمم مرا نسبت به عاقبت كار هراسان كرد،
اما به خير گذشت. انتهاي خيابان جايي كه محله به جنگلي از
درختان ميوه ختم مي شد،وارد مغازه رُزا كاباركاس شدم.
شباهتي به گذشته اش نداشت. بي سر و صداترين و به همين
دليل هم از معروف ترين خانم رئيس هابود.زني با هيكلي بزرگ
كه ميخواستيم او رابه خاطر جثه عظيم و مهارتش درخاموش
كردن آتش به عنوان افسرآتش نشاني تاج گذاري كنيم. اما
تنهايي با آن چنان مهارتي بدنش را نحيف، پوستش را سوخته
و صدايش را تيز كرده بود كه بيشتر به دختركي پير شبيه بود.
از گذشته ها فقط دندان هاي كاملش با يكي از آن ها كه براي
لوندي روكش طلاگذاشته بود باقي مانده بودند.براي شوهرش
كه بعد از پنجاه سال زندگي مشترك مرده بود دائم در لباس عزا
بود و به خاطر مرگ تنها پسرش كه او را در معاملات خلاف اش
كمك مي كرد يك كلاه مشكي لبه دار هم اضافه شده بود. تنها
چشم هاي براق و شرورش زنده بودند و از آن ها فهميدم كه
خلق و خوي او عوض نشده است.
نوري ضعيف در سقف مغازه روشن بود و تقريباً هيچ چيز براي
فروش در قفسه ها وجود نداشت وحتا به درد نماي صوري كسب
وكاري نمي خورد كه دهن به دهن،همه ميدانستند چيست اما
هيچ كس از بيرون آنرا تشخيص نميداد.رُزا كاباراس سرگرم راه
انداختن يك مشتري بود كه با نوك پا وارد شدم.نميدانم واقعا مرا
نشناخت و يا براي اين كه حالتش را حفظ كرده باشد تظاهر كرد.
روي نيمكت انتظار نشستم تا فارغ شود و سعي كردم در حافظه
ام او را آنطور كه ميشناختم به ياد آورم.آنوقت ها كه هردو
سرحال بوديم بيشترازدو بارمرا ازوضعيت اضطراري نجات داده
بود. فكر مي كنم ذهنم را خواند چون به طرف من چرخيد و با
دقت براندازم كرد.آهي غم آلود كشيد و گفت : زمان به تاثر نمي
كنه. خواستم تملق اش را گفته باشم، گفتم : ولي به تو اثر مي
كنه، بهترمي شي.با حاضر جوابي گفت: جدي مي گم ،حتا اون
صورت مثل كله اسب مرده ات هم يك كمي زنده شده.باشيطنت
گفتم :آخه آخورش راعوض كردم.سرحال آمد. گفت : تا اونجا
كه يادم مي آد يه چيزي مثل دسته پارو كشتي بَرده ها داشتي،
اخلاقش چطوره؟ به بي راهه زدم : تنها فرقم با اون وقت ها
كه همديگر را مي ديديم اينه كه بعضي وقت ها كونم مي سوزه.
بيماري را آناً تشخيص داد : مال استفاده نكردنه. گفتم ازش
همون استفاده يي را مي كنم كه خدا براش درستش كرده. ولي
واقعيت داشت كه ازمدتي قبل سوزش داشت به خصوص شب
هايي كه قرص ماه كامل بود. رُزا جعبه خياطي را جستجو كرد و
درِ يك شيشه كرم سبز رنگ را كه بوي مرهم آرنقيه مي داد باز
كرد. به دخترك بگو كه اين جوري با انگشت هاش بهت بماله،
انگشت اشاره اش را با ظرافتي ماهرانه حركت مي داد.جوابش
دادم كه شكر خدا بدون ماليدن روغن هم مي تونم گليم خودمو
ازآب بيرون بكشم.مسخره ام كرد : اوه! استاد ببخشيد ، و رفت
سر اصل مطلب.
گفت : دخترك ازساعت ده تو اتاقه، زيبا و تميز و مؤدبه ولي از ترس
مرده،چون يكي از دوستاش كه با يك حمال اهل گايرا فرار
كرده بود با دو ساعت خونريزي تموم كرد. و توضيح داد : ولي
خب، براي همينه كه اهالي گايرا مشهورند كه قاطر را هم به آواز
خوندن واميدارند.و باز برگشت سر اصل مطلب : بيچاره بعد از
همه تازه مجبوره تموم روز را توي يك كارخونه دكمه بدوزه.گفتم
به نظر نمي آد كه شغل زياد سختي باشه. جواب داد : مردها اين
طوري فكر مي كنند، اما از كوه كندن هم سخت تره. به علاوه
اعتراف كرد كه جوشانده اي از برومور و گل گاوزبان به دخترک
داده كه هنوز خواب است.ترسيدم كه محبتش به دخترك بهانه
ديگري براي بالا بردن قيمت باشد ولي گفت : نه، حرف من
طلاست، عوض نمي شه، و با قوانين ثابت و هميشگي : همه
چيز جدا جدا حساب ميشد و نقد و از پيش.همينطور هم شد.
در عبور از حياط پشت سرش راه افتادم، از بد راه رفتن اش به
خاطر پاهاي ورم كرده در جوراب هاي پنبه اي زمخت و پوست
پلاسيده بدن اش متأثر شدم. قرص ماه داشت به وسط آسمان
مي رسيد و دنيا گويي در آب هاي سبز رنگ غرق شده بود.
نزديكي هاي مغازه،آلاچيقي با برگهاي نخل وچهارپايه هايي
با روكش چرمي و ننوهايي كه به چنگك ها آويزان بودند براي
خوشگذرانيهاي كارمندان دولتي برپا شدهبود. درحياط پشتي
جايي كه جنگل درختان ميوه شروع ميشد دالاني ازشش اتاق
خشتي با پنجره هايي از تور براي محافظت از پشه قرار داشت.
تنهااتاق اشغال شده نيمه روشن بود و توني الانگرا در راديو
آهنگي با مضمون عشق هاي بي سرانجام را مي خواند. رُزا
كاباركاس جان گرفت : بولرو (آوازهاي عاشقانه مردم كلمبيا.
) اصل زندگيه. با او موافق بودم اما تا امروز جرأت نكرده ام
اين را بنويسم. در را فشار داد، يك لحظه داخل شد و باز بيرون
آمد و گفت : هنوز خوابه، كار خوبي مي كني اگه بذاري هر چي
جسمش احتيا ج داره استراحت كنه، شب تو طولاني تر از مال
اونه. به من برخورد: يعني مي گي چه كار كنم؟ با آرامش غير
منظره اي گفت خودت مي دوني، بي خودي بهت نمي گن آدم
فهميده .نيم چرخي زد و مرا با دهشت تنها گذاشت.
جاي فرارنبود.با قلبي منقلب وارد اتاق شدم و دخترك را برهنه
وبي پناه در تختخواب بزرگ اجاره يي، همان طور كه از مادرزاده
شده بود، خفته يافتم. در روشنايي تندي كه از سقف مي تابيد و
هيچ جزئياتي را ناديده نمي گذاشت، به پهلو و رو به در خوابيده
بود.روي لبه تخت نشستم و باحواس پنجگانه افسون شده ام به
او دقيق شدم.قهوه اي و ولرم بود.آنچنان آرايش و پيرايشش
كرده بودند كه حتا كركهاي نورس تپه ونوسش هم ازنظر دور
نيفتاده بود.موهايش را فر زده بودند وناخن هاي دست وپايش
را لاكي براق طبيعي، اما پوست به رنگ شيره قند او به نظر
زبر و مراقبت نكرده مي رسيد. سينه هاي تازه تولد يافته اش
به سينه پسركان مي مانست كه با نيرويي جادويي جوانه زده و
آماده شكفتن بود. بهترين قسمت بدن او پاهاي کشيده اش
با قدم هايي سبک و انگشتاني بلند و حساس شبيه دست ها
بود. با وجود باد بزن سقفي باز بدنش خيس از عرق براق بود و
هر چه شب به پيش مي رفت گرماي هوا هم تحمل ناپذيرتر مي
شد. نمي شد صورت سرسري نقاشي شده اش را تجسم كرد.
لايه ضخيم آرد برنج با دو وصله رنگين روي گونه هايش، مژه
هاي مصنوعي، ابروها و پلك هاي گويي دودي شده با دوده،
لب هاي برجسته با روكشي از شكلات. اما نه آرايش ها و نه
پيرايش نمي توانستند صفت هاي اصلي او را پنهان كنند: بيني
مغرور، ابروهايي پيوسته، لب هاي محكم به هم فشرده. فكر
كردم : يك گاو جنگي آرام.
ساعت يازده به عادت هميشگي به دستشويي رفتم، جايي كه
لباس هاي فقيرانه و با وسواس تا شده او روي صندلي قرار
داشت :لباس نخي كتاني با پروانه هاي مهر شده برآن،تنكه اي
زردرنگو صندلهايي ازجنس كنف.روي لباسها دستبندي
ارزان قيمت بود؛ زنجيري بسيار ظريف با مدالي از مريم با كره.
در طاقچه دستشويي يك كيف دستي با يك مداد لب،جعبه رنگ
آرايش، يك كليد و مقداري پول خرد قرار داشت. همه چيز آن
چنان ارزان و مستعمل بود كه نمي توانستم كسي را فقيرتر از او
تصور كنم.
لباس هايم را درآوردم و براي آن كه شلوارم از اطو نيفتد و آهار
پيراهن ابريشمي ام خراب نشود،آنها را بادقت درجا لباسي جا
دادم. در آبريزگاه، همان طور كه فلورينا دو ديوس از كودكي به
من ياد داده بود براي آنكه اطراف راخيس نكنم به طور نشسته
ادرار كردم و هنوز، البته بدون خود ستايي، با ريزشي فوري و
مدام، مثل كره اسب هاي كوهستاني. قبل از خروج به آينه
دستشويي نگاهي انداختم.اسبي كه ازروبه رو مرا نگاه ميكرد
نمرده بود،محزون بود باغبغبي بزرگ ،پلكهاي پفآلود و يال
هايي آشفته كه روزگاري رشك گيسوي نوازندگان بود.
به او گفتم:
-تف،اگر منو نخواد چي؟
سعي كردم بيدار نشود و برهنه در تخت نشستم و با چشماني كه
به بازي هاي نور قرمز عادت كرده بود وجب به وجب براندازش
كردم. نوك انگشت اشاره ام را طول ستون خيس فقراتش
لغزاندم و وجود اوهمچون تارهاي چنگ ازدرون به لرزه افتاد.
با خرناسي به سوي من چرخيد و مرا در هواي تنفسش پيچيد.
با انگشت شصت و اشاره بيني اش را فشار دادم، تكاني خورد،
سرش راعقب كشيد و بدون اين كه بيدار شود پشتش را به من
كرد. با وسوسه اي غير مترقبه سعي كردم با زانويم پاهايش را
ازهم بازكنم ، در دو تلاش اول با منقبض كردن ماهيچه هايش
مقاومت كرد. در گوشش خواندم : رختخواب نازك اندام
را فرشته ها در بر گرفته اند. كمي آرام گرفت. جرياني گرم در
رگ هايم بالا گرفت و حيوان بازنشسته و آرام درونم از خوابي
طولاني برخاست.
مضطربانه التماسش كردم : نازك اندام، روح من.ناله يي محزون
كرد و از ران هايم گريخت، پشتش را به من كرد وهمچون
حلزون در لاك خود پيچيد. شربت گل گاو زبان به همان اندازه
كه براو برمن هم مؤثر واقع شد،چون هيچ اتفاقي نيفتاد،نه بر
او و نه بر هيچ كس ديگر. اما برايم مهم نبود. از خود مي پرسيدم
بيداركردنش چه فايده دارد،وقتي كه خود را آن چنان تحقيرشده
ومغموم حس ميكردم؛سرد همچون ماهي.
ناقوس هاي ساعت دوازده شب با صداي صاف و واضح
طنين انداختند و بامداد بيست و نهم اوت، روز شهادت يحيي
تعميد دهنده، آغاز شد. كسي با صداي بلند در خيابان گريه
ميكرد و هيچ کس به او توجهي نداشت.براي او دعا كردم،اگر
به دردش ميخورد،وبراي خودم هم به شكرانه نعمتهايي كه
دريافته بودم : و كسي مپندارد آن چه گذشت و آن چه ديده شد
بيش از آن است كه گفته شد. دخترك در خواب ناله كرد و براي
او هم دعا كردم :الهي هرچي خيره برات پيش بياد.بعد راديو و
چراغ را براي خوابيدن خاموش كردم.
سحر بدون اين كه يادم باشد كجا هستم بيدار شدم. دخترك
همچنان به حالت جنيني و پشت به من خوابيده بود. احساس
مبهمي داشتم كه بيدار شدن او را در تاريكي ديده و ريزش آب
را در آبريزگاه شنيده بودم، اما ممکن هم بود که فقط در خواب
من اتفاق افتاده باشد. براي من اين وضع تازه گي داشت.
ترفندهاي اغواگري را نمي دانستم و هميشه معشوقه هاي يك
شبه را به تصادف و بر حسب قيمت و نه جذابيت آن ها انتخاب
كرده بودم،با عشقبازي بي عشق،بيشتر وقتها نيمه پوشيده و
هميشه درتاريكي تا خود را بهترازآنچه بوديم تصوركنيم.آن
شب لذت بيمانند انديشيدن به جسم زني خفته را بي جبر اميال
و رنج شرم كشف كردم.
نا آرام از اين كه يادداشت هاي هفتگي ام بايد قبل از ساعت
دوازده روي ميز تحريريه باشد، ساعت پنج از جا برخاستم. تخليه
سروقتم را توأم با سوزش هنگام قرص كامل ماه انجام دادم
و وقتي زنجير مخصوص ريزش آب را كشيدم احساس كردم
بغضهاي ديرينه ام درچاهك فرو رفتند. وقتي شاداب ولباس
پوشيده به اتاق خواب برگشتم دخترك در نور نوازش بخش
صبح گاهي، طاق باز، در پهناي تخت خواب با دست هاي باز
صليب وار، خوابيده و مالك مطلق باكرگي خويش بود. گفتم خدا
حفظت کنه. تمام پولي را كه باقي مانده بود، مال او و مال من،
روي بالش گذاشتم و با بوسه اي بر پيشانيش براي هميشه از او
خداحافظي كردم. خانه مثل تمام فاحشه خانه هاي وقت سحر
نزديك ترين جا به بهشت بود. براي اين كه با كسي روبرو نشوم
از در رو به باغ بيرون رفتم. زير آفتاب سوزان خيابان سنگيني
نودسالگي خودراحس كردم و دقيقه به دقيقه شروع به شمردن
دقايق شبهايي كردم كه تا مرگم باقيمانده بود.
اين خاطرات را در بقاياي اندكي كه از كتابخانه والدينم به جا
مانده و قفسه هاي آن به بركت پشتكار بيدها در حال فرو ريختن
است مي نويسم. دست آخرش هم براي آنچه دراين دنيا برايم
باقي مانده است كه انجام بدهم لغت نامه هاي متنوعي راكه
دارم كفايت مي كند به علاوه دو مجموعه قصائد ملي نوشته
بنيتوگالدس و كتاب كوهستان جادو يي كه به من
آموخت تا شوخ طبعي هاي مادرم را كه سل پژمرده اش كرده بود
بفهمم.
برخلاف ساير اثاثيه منزل و خودم، ميزي كهروي آنمينويسم
با گذشت زمان هنوز خوب و سالم مانده است. دليلش هم اين
است كه آن را پدربزرگ پدريم كه نجار قايق ساز بود از چوب اعلا
ساخت. هر روز صبح، حتي اگر چيزي براي نوشتن نداشته
باشم، با چنان نظم و ترتيبي به سراغش رفته ام كه منجر به از
دست دادن عشق هاي زندگيم شده است. كتاب هاي مكمل
دم دستم است : دو دائره المعارف تصويري آكادمي سلطنتي
اسپانياسال 1903 گنجينه زبان اسپانيايي تأليف سباستيان
د كوباروبيا دستور زبان آندرز بئيو و در صورتي
كه شكي از نظر معاني لغات باشد كه غالباً هم هست لغت
نامه نوين ايدئولوژي خوليو كاسارز ، به خصوص براي
لغت هاي مترادف و متضاد، لغت نامه زبان ايتاليايي نيكلا
زينگارلي براي استفاده از زبان مادريم كه از گهواره آن را
آموخته بودم و لغت نامه لاتين كه چون مادر آن دو زبان ديگر
است آنرا زبان تولدم ميدانم.
در سمت چپ ميز هميشه پنج ورق كاغذ به اندازه اداري براي
مقاله هاي روزهاي يك شنبه و محفظه پودرنامه قرارگرفته است
كه آن را به بالشتك خشك كن هاي جديد ترجيح مي دهم. در
طرف راستم قلم وجا قلمي سبك وزني باآويزهاي طلايي وجود
دارد. هنوزهم با حروف شكسته مينويسم كه فلورينادو ديوس
به من آموخت،براي اينكه خطم شبيه خط اداري شوهرش،كه
تاآخرين نفس يك محضردار رسمي و حسابدار قسم خورده باقي
ماند،نشود.چندي قبل در روزنامه دستورآمد كه براي محاسبه
دقيقترمتون و اطمينان بيشتر ازحروفچيني، ازماشين تحرير
استفاده شود، اما هيچ وقت به اين كار عادت نكردم و به خاطر
امتياز ناخوش آيند قديمي ترين كارمند بودن همين طور متن
ها را با دست مي نوشتم و بعداً با نوك زدن هاي مرغ مانند به
دكمه هاازماشين تحرير مي گذراندم. امروزه روز،بازنشسته ونه
ازكارافتاده،ازامتيازمقدس نوشتن در خانه برخوردارم،با تلفن
قطع شده تاكسي مزاحمم نشود و بدون مميزي كه از بالاي شانه
هايم دركمين هرآنچه مينويسم باشد.
بي سگ و بي پرنده و بي خدمتكار زندگي مي كنم، به جز
دامياناي با وفا كه مرا از دردسرهايي كه فكرش را هم نمي كردم
نجات داده است و هنوز هم يك روز در هفته، با همين حالي كه
دارد، با چشمان وذهن ضعيف شده،براي كارهايي كه بايد انجام
بشود مي آيد. مادرم در بستر مرگ به من التماس كرد تا وقتي
جوانم با زني سفيد ازدواج كنم و حداقل سه بچه داشته باشم كه
يكي ازآنها دختري باشد هم اسم او،كه اسم مادر ومادربزگش
هم بود. به فكر اين تقاضاي مادرم بودم اما براي من جواني
معنايي داشت كه هيچ وقت به نظرم خيلي دير نمي رسيد. تا يك
بعد از ظهرداغ كه درخانه خانواده پالوماردكاسترو درمحله
پالومار درِ اتاقي را اشتباهي باز كردم و هيمنا ارتيز دختر
كوچك خانواده كه برهنه در اتاق مجاور خوابيده بود غافلگير
شد. پشت به در خوابيده بود اما چنان سريع برگشت و از بالاي
شانه ها نگاهم كرد كه به من فرصت فرار نداد. فقط توانستم
بگويم آخ ببخشيد، جانم به لبم رسيده بود. تبسمي كرد و با
طنازي يك غزال به طرف من برگشت و تمام پيكرش را به من
نشان داد. تمام فضا از او اشباع شد. كاملاً برهنه نبود، در گوش
هايش گوشواره هايي با گل هاي نارنجي رنگ شبيه المپياد اثر
مانه و دست بندي طلايي در دست راست و گردن بندي
با مرواريدهاي ريز داشت. فكر نمي كردم كه تا آخر عمرم بتوانم
چيزي وسوسه كنده تر از آن ببينم و امروز شهادت مي دهم كه
حق با من بود.
خجالت زده از حواس پرتيم در را به شدت بستم و تصميم گرفتم
اين منظره را فراموش كنم اما هيمنا ارتيز نگذاشت. توسط
دوستان مشترك هديه مي فرستاد و يا نامه هاي تحريك آميز
مي نوشت و يا تهديدهاي وحشيانه مي كرد و چيزي نگذشت
كه بدون اين كه كلمه اي رد و بدل كرده باشيم شايعه شدكه هر
دو ديوانه وار عاشق يكديگريم. مقاومت كردن غير ممكن بود.
چشماني شبيه گربه وحشي داشت. با لباس و بي لباس بدني
اغواگر با موهاي پرپشت طلايي و انبوه كه عطر زنانه آن باعث
گريه هاي شبانه من از شدت عجز مي شد. هر چند مي دانستم
با عشق فرق دارد اما جذابيت شيطاني او چنان سوزنده بود كه
با هر فاحشه چشم سبزي كه سر راهم قرار مي گرفت خودم را
تسكين مي دادم. هيچ وقت نتوانستم آتش خاطره تختخواب
پرادومار را فراموش كنم و به همين دليل به خواستگاري
رسمي،رد و بدل حلقه واعلام خبرعروسي قبل از روز نزول روح
القدس تسليم شدم.
انفجار اين خبر در محله چيني ها بيشتر از محافل اجتماعي
صداكرد. آن چه ابتدا با تمسخر شروع شد به اختلاف نظري
جدي درمحافل روشنفكري تبديل شد كه ازدواج را بيشترامري
مسخره مي دانستند تا مقدس. مراسم نامزدي با تمام آداب
و رسوم اخلاقيات مسيحي در ايواني پر از گل هاي اركيده و
سرخس هاي آويزان در منزل نامزدم انجام گرفت. ساعت هفت
شب با لباس سفيد كتاني و هديه اي از صنايع دستي ويا شكلات
سوئيسي مي آمدم و تاساعت ده شب با رمز و اشاره، تحت نظارت
عمه آرهنيدا كه مثل كشيك چيان داستانهاي عاشقانه آن
دوران از همان چشم بهم زدن اول به خواب مي رفت، حرف
ميزديم.
هرچه بيشتر يكديگرراميشناختيم هيمنا درنده تر ميشد وهر
چه هواي ماه ژوئن بيشتررو به شرجي ميرفت،نيم تنه و دامن
خود را نازكتر ميكرد و قابل تصوراست كه در بازي سايه روشن
نور چه قدرت تخريب كننده اي داشت. دو ماه پس از نامزدي
حرفي براي گفتن نداشتيم و بدون اين كه مستقيماً چيزي بگويد
با بافتن كفش هاي كاموايي براي نوزاد، مسأله بچه را پيش
كشيد. من نامزد سر به زير، با او شروع كردم به يادگيري فن
بافندگي و بدين منوال اوقات ما تا وقت باقي مانده به مراسم
عروسي به بيهودگي سپري مي شد. من با بافتن كفشك هايي
به رنگ آبي براي نوزاد پسر و او به رنگ صورتي براي دختر تا
معلوم شود چه كسي برنده خواهد شد تا اين كه تعداد كفشك ها
براي بيش از پنجاه نوزاد كفايت مي كرد. قبل از اين كه ساعت
ده اعلام شود سوار يك درشكه مي شدم و به محله چيني ها
مي رفتم تا شبم را درآرامش خدا داد زندگي كنم.
مراسم پر سرو صداي وداع با عزبها كه در محله چيني ها براي
من گرفته مي شد خلاف جهت شب نشيني هاي رسمي محافل
اجتماعي حركت مي كرد. تناقضي كه به درد اين مي خورد كه
بفهمم واقعاً كدام يك از اين دو دنيا متعلق به من است. تصور
ميكردم كه هردو،وليهركدامبهجايخود،چون از هريك،
ديگري را مي ديدم كه همچون كشتي هايي كه در ميانه دريا از
يكديگر دور ميشوند با ناله هايي دلخراش دورميشد.شب قبل
ازعروسي،مراسم رقص در يد قدرت الهي شامل يك برنامه
اختتاميه بود كه فقط ممكن است به فكر كشيشي خطور كند كه
در نفس اماره رسوب كرده است. كاركنان زن را تور عروسي با
تاج گلهايي از بهار نارنج پوشاند تا با من عقدي ملكوتي ببندند.
شبي بود پر ازتوهين به مقدسات كه درآنبيست و دو نفر از آن ها
سوگند عشق و اطاعت خوردند و من هم به نوبه خود به آن ها و
وعده وفاداري وتأمين معاش حتا تا بعد از مرگم را دادم.
از شدت دلواپسي غير قابل درمان خوابم نمي برد. از صبح سحر
شروع كرده بودم به شمارش گذر قدم عقربه ها در ساعت كليسا
تا صداي ناقوس هاي هراس آور ساعت هفت شب كه بايد در
كليساحاضرميشدم.
زنگ تلفن از ساعت هشت شروع شد، طولاني، وحشت آور و
غير مترقبه و بيش ازيك ساعت طول كشيد. كمي قبل ازساعت
ده در خانه به صدا درآمد، اول با مشت و بعد با فرياد صداهاي
آشنا و نفرت آلود. مي ترسيدم در را از جا بكنند اما در ساعت
يازده، خانه همچون آرامش بعد از هر فاجعه بزرگي ساكت شد.
بعد براي او و براي خودم گريه كردم واز ته دل دعا كردم كه هرگز
درعمرم با او روبرو نشوم. يكي از قديسين حرفم را نصفه شنيد
چون هيمنا ارتيز همان شب از مملکت خارج شد و تا بيست سال
بعد،متأهل وبا هفت بچه كه ميتوانستند بچه هاي من باشند،
برنگشت.
با اين آبرو ريزي اجتماعي زحمت زيادي كشيدم تا كار و ستون
هفتگي ام را در روزنامه لاپاز از دست ندهم.امابه اين دليل نبود
كه مقالات من به صفحه يازدهم منتقل شد،بلكه به دليل سرعت
كور كورانه اي بود كه قرن بيستم آمد.توسعه،اسطوره شهر شد
و همه چيز عوض شد. هواپيماها پرواز كردند و كارمندي كيسه
نامه اي را از يک هواپيماي يونكر پرتاب كرد و پست هوايي
اختراع شد.
تنها چيزي كه بر همان روال سابق ادامه يافت يادداشت هاي
من در روزنامه بود.نسل جديد با آنها همچون اجساد موميايي
گذشته كه بايد نابود ميشدند دست به گريبان شد،اما من آن ها
را بر همان روال سابق و بي تغيير در مقابل امواج نوگرايي نگاه
داشتم. نسبت به همه چيز كر بودم. چهل سال ادامه داده
بودم اما روزنامه نگاران جوان آن را ستون نافهم حرامزاده نام
گذاشته بودند. مدير آن زمان مرا در دفتر كارش احضار كرد و از
من خواست كه خود را با امواج جديد هماهنگ كنم. با حالت
رسمي ودرست مثل اين كه او همين حالا آنرا اختراع كرده باشد
به من گفت : دنيا داره پيش مي ره. گفتم : آره داره پيش مي ره
ولي دور خورشيد مي گرده. چون نتوانستند خبر پرداز ديگري
پيدا كنند يادداشت هاي هفتگي من ادامه يافت. امروز مي دانم
كه حق با من بود و چرا.نسل جوانان آن دوره،حريص به زندگي
كلاً آينده را فراموش كردند تا اينكه واقعيت به آنها آموخت كه
آينده آن گونه كه آرزو ميكردند نشد وغم گذشته هارا خوردند.
مقالات هفتگي من همچون كتيبه هاي باستانشناسي در ميان
خرابه هاي گذشته بود ومتوجه شدند كه نه فقط براي پيرها بلكه
براي جواناني هم كه از پيري نمي ترسند نوشته شده. بار ديگر
مقالات من به بخش سردبيري و در شرايط به خصوصي حتا به
صفحه اول منتقل شد.
هر كس از من سؤال كند هميشه راستش را به او مي گويم:
فاحشه ها وقتي براي ازدواج كردن برايم باقي نگذاشتند.بااين
حال بايد قبول كنم كه تاسالروز نود سالگي ام،وقتي ازخانه رُزا
كاباركاس با اين تصميم كه ديگر سر به سر سرنوشت نگذارم
بيرون آمدم اين توضيح را نداشتم. خودم را كس ديگري حس
مي كردم. حالم با ديدن آدم هايي كه پشت حصار هاي آهني
دور پارك افتاده بودند عوض شد.داميانا خم شده ومشغول تميز
كردن كف اتاق بود وجواني رانهايش در آن سن و سال لرزش
قديمي را در من بيدار كرد. بايد حس كرده باشد چون همان
وقت با دامنش آنها را پوشاند.نتوانستم جلوي وسوسه سؤال
كردن را بگيرم : داميانا راستش را بگو يادِ چي مي افتي؟ گفت:
ياد چيزي نيفتاده بودم ولي سؤال شما يادم انداخت.درسينه ام
احساس فشار مي كردم. گفتم : من هيچ وقت عاشق نشدم.
در جواب گفت : ولي من آره بدون اين كه از كارش دست بكشد
ادامه داد :بيست و دوسال براي شما گريه كردم.قلبم ازجا كنده
شد.دنبال يك راه فرار مي گشتم به او گفتم : شايد ميتونستيم
زوج خوبي بشيم.گفت :كار بدي ميكنيد كه الآن به من ميگيد
چون ديگه به هيچ دردي نمي خوره. وقتي ازخانه خارج مي شد
خيلي راحت وطبيعي به من گفت :شايد باور نكني ولي شکر خدا
هنوزباكره هستم.
كمي بعد متوجه شدم كه درجا به جاي خانه گلدانهاي گلسرخ
گذاشته بود و كارتي روي بالشم : آرزو دارم كه صد ساله شوي.
با اين طعم تلخ در مذاقم، نشستم و يادداشت هايي را كه از روز
قبل نيمه تمام گذاشته بودم، ادامه دادم. در كمتر از دوساعت
يك نفس آن را تمام كردم و مجبور شدم عقده هاي دلم را در
آن طوري خالي كنم كه كسي صداي ناله هايم را نشنود. بر اثر
يك الهام ناگهاني تصميم گرفتم به عنوان آخرين كلامي كه به
عمري دراز و آبرومند پايان مي داد، بي آن كه مرگ من موجب
آن شده باشد، مقاله راتمام كنم.
قصد داشتم آن را در نگهباني روزنامه بگذارم و به خانه برگردم
اما نتوانستم. تمام كارمندان منتظر من بودند تا تولدم را جشن
بگيرند. ساختمان اداري در حال تعمير و داربست ها و نخاله
ها همه جا پخش بودند، اما به خاطر جشن، كار تعطيل شده
بود. روي يك ميز چوبي نوشيدني ها و هداياي پيچيده شده در
كاغذهاي رنگي قرار داشت. گيج از برق نور دوربين ها با همه
عكس يادگاري گرفتم.
از اين كه خبرنگاران راديو و ساير روزنامه هاي شهر آن جا
بودند خوشحال شدم. خبر روزنامه محافظه کاران ال
هرالدو روزنامه صبح ليبرال ها و ناسيونال روزنامه عصر
كه سعي مي كرد تنش هاي نظم عمومي را با جزوات شهواني
تسكين دهد. جمع بودن شان با هم هيچ تعجبي نداشت چون
در روحيه اين شهر هميشه از اين نكته استقبال شده بود كه حتا
وقتي ژنرال ها،جنگ همه جانبه مطبوعاتي را با يكديگر تدارك
مي بينند،دوستي ميان سربازان دست نخورده باقي بماند.
مميز رسمي، آقاي هرونيمو ارته گا هم خارج از وقت اداري
آن جا بود. او را ( مرد نفرت آور ساعت نه ) مي ناميديم، چون
هميشه درست همين ساعت از شب با قلم خونريزش وارد
مي شد، همان جا ميماند تا مطمئن شود حتا يك كلمه در چاپ
فردا اززير دستش در نرفته باشد. ازمن به خاطر ابداعاتم در دستور
زبان و يا به خاطر اين كه كلمات ايتاليايي را هر وقت كه به نظرم
گوياتر از كلمات اسپانيايي ميرسيد بدون گيومه به كار مي بردم،
كه قاعدتاً استفاده مشروع از زبان هاي هم ريشه است، نوعي
دلخوري شخصي داشت. پس از چهار سال با هم كلنجار رفتن،
هر دو يكديگررا به عنوان خاري در روح خود پذيرفته بوديم.
منشي ها كيكي را با نود شمع روشن،كه براي اولين بار مرا با شمار
سالهاي زندگيم رو به رو ميكرد،به سالن آوردند.وقتي برايم
تولدت مبارك مي خواندند به زحمت اشك خود را نگاه داشتم و
بي هيچ دليلي به ياد دخترك افتادم.احساس دلخوري نبود بلكه
ترحمي ديررس براي موجودي بود كه انتظارنداشتم دوباره او را
به ياد آورم. فرشته خيال گذر كرده بود كه كسي كاردي را براي
بريدن كيك در دستم گذاشت. هيچ كس از ترس مسخره شدن
جرأت نكرد سخنراني كوتاهي ايراد كند.من كه ترجيح مي دادم
بميرم تا جواب دهم.براي خاتمه دادن به مهماني، رئيس تحريريه،
كه هيچ وقت هم از او چندان خوشم نمي آمد،همه را به واقعيت
بي رحم برگردان د:خب،حالا نودساله گرامي مقاله ات كو؟
در واقع تمام بعد از ظهر سوزش آن را در جيبم مثل اتش حس
مي كردم اما آن چنان تحت تأثير احساسات قرار گرفته بودم كه
دلم نمي خواست با اعلام استعفاي خود مهماني را خراب كنم.
گفتم : اين مرتبه مقاله يي در كار نيست. رئيس تحريريه براي
قصوري كه ازقرن قبل سابقه نداشت،ازمن رنجيد.گفتم :شب
چنان سختي را گذراندم كه امروزصبح خنگ ازخواب بلند شدم،
حداقل براي يك بار هم كه شده اينو بفهم. با طنز نيشداري گفت:
حداقل بايد همين را مي نوشتي، خواننده ها خوششون مياد به
طور دست اول بفهمند زندگي در نود سالگي چه جوريه. يكي
از منشي ها مداخله كرد : شايد يك راز مگو باشه و با شيطنت به
من نگاهي كرد وگفت :آره يانه؟ رگباري سوزان صورتم را سرخ
كرد.فكركردم لعنت به اين شرم بي محل.يكي ديگرشان مرا با
انگشت نشان داد : به به ! نگاه كنيد هنوز هم صورتش ازخجالت
قرمز ميشه.فضولي او بيشتر باعث سرخ شدنم شد.منشي اولي
گفت : احتمالاً ديشب شب حمله بوده، چه حسرتي ! مرا بوسيد و
صورتم را رنگي كرد. عكاس ها به جنب و جوش افتادند. مقاله
را به رئيس تحريريه دادم و گفتم كه قبلاً شوخي كردم، اين هم
مقاله و گيج ازميان سرو صداها و كف زدنها فرار كردم تا وقتي
يادداشت استعفايم را كه به نيم قرن کار پر دردسر پايان ميداد
بازمي كردند،آنجا نباشم.
وقتي بسته هاي هديه را در خانه باز مي كردم هنوز دچار هيجان
بودم . حروف چينها يك دستگاه قهوه جوش ، شبيه آن سه تاي
ديگر كه در جشن تولدهاي ديگرم گرفته بودم،هديه كرده بودند.
چاپچي ها مجوزگرفتن يك گربه پشمالو از پرورشگاه شهرداري
ومديريت هم يك پاداش سمبليك داده بود.منشي ها سه شورت
ابريشمي كه اثر بوسه هاشان برآنها مهرشده بود و نوشتهايكه
آمادگي خود را براي پايين كشيدن آن اعلام كرده بودند هديه
كردند. يادم افتاد كه يكي از قشنگي هاي پيري اغواگري هاي
دوستان جواني است كه فكرميكنند ما خارج ازسرويسيم.
هيچ وقت نفهميدم چه كسي صفحه بيست و چهار قطعه
پيش درآمدهاي شوپن اجراي استفان اسكناس را برايم
فرستاد.
روزنامه نگارها اكثراً كتاب هاي روز را هديه داده بودند.هنوزباز
كردن هديه ها را تمام نكرده بودم كه رُزاكاباركاس با سؤالي كه دلم
نميخواست بشنوم به من تلفن كرد : با دخترك چت شد ؟ همين
طوري گفتم : هيچي. رُزا كاباركاس گفت : اين به نظرت يعني
هيچي كه حتا بيدارش هم نكردي؟ يك زن هيچ وقت مردي
را كه به بار اول كم بها بده نمي بخشه. بهانه آوردم كه : نمي شه
كه دخترك فقط براي دكمه دوختن اين همه خسته باشه، شايد
خودشو از ترس به خواب زده بود.رُزاگفت : فعلاًمشكل اينه كه
فكرمي كنه تو ديگه ازت كاري بر نميياد و من دلم نميخواد كه
اين قضيه را چهار طرف بازار جار بزنند.
نگذاشتم غافلگيرم كند، گفتم : حتا اگر اينطور هم باشه حالش
آن قدر رقت انگيز بود كه نمي شد روش حساب كرد، چه خواب
و چه بيدار، مثل گوشت بيمارستان مي مونه. رُزا كاباركاس
صدايش را پايين آورد : اشكال از عجله اي بود كه توي اين
معامله شد، ولي علاج داره خودت مي بيني. قول داد كه از
دخترك اعتراف بگيرد و يا اگر لازم شد پول راپس بگيرد، نظرت
چيه هان؟ گفتم : ول كن ديگه، طوري نشده ، درعوض به خودم
ثابت شد كه ديگه مال اين جور اسب سواري ها نيستم، از اين
نظرحق بادختركه، ديگه به درد نمي خورم و گوشي را گذاشتم.
از نوعي احساس آزادي اشباع شدم كه در تمام عمرم نشناخته
بودم وعاقبت از نوعي بردگي نجات يافتم كه ازسيزده سالگي مرا
دربند كرده بود.
ساعت هفت شب به عنوان ميهمان افتخاري كنسرت ژاكزتيبالت
وآلفردكورتوت بااجراي باشكوه سونات براي پيانو
وويولن سزار فرانك ، به سالن هنرهاي زيبا دعوت شده بودم.در
ميان پرده تعريف و تمجيدهاي زيادي شنيده مي شد. استاد پدر
و بياوا موسيقي دان بزرگ ما، تقريباً كشان كشان مرا به
پشت صحنه برد تا به نوازندگان معرفي ام كند. آن قدر دستپاچه
بودم كه به نوازندگان به خاطر سوناتي از شومان كه اجرا نكرده
بودند تبريك گفتم ويك نفر ازميان حضار با لحن بدي مرا تصحيح
كرد. مسأله اشتباه كردن دو سونات به دليل ناداني در محافل
محلي پيچيد و به خاطر تلاش مذبوحانه اي كه بعداً در مقاله
روز يكشنبه در بخش موسيقي كردم تا آن را توضيح دهم شدت
گرفت.
براي اولين بار در عمر طولاني ام احساس مي كردم كه قادرم
كسي را بكشم.منقلب ازنجواهاي شيطانكي كه دائم درگوش آدم
جواب هاي دندان شكني راكه به موقع نداده ايم زمزمه مي كند
به خانه برگشتم. نه كتاب و نه موسيقي نتوانستند عصبيت ام
را تسكين دهند. خوشبختانه فرياد رُزا كاباركاس در تلفن مرا
از سرسام نجات داد : توي روزنومه خوندم و خوشحال شدم.
فكر نمي كردم نود سالت باشه فكر مي كردم صد سال داري.
با تعجب گفتم : يعني آن قدر درب و داغون به نظرت اومدم؟
گفت : برعكس،اونچه باعث تعجب ميشه اينه كه خيلي خوب
به نظر مي رسي. اين خيلي خوبه كه مثل پيرمردهاي شنگولي
نيستي كه سن خودشونو بالا مي برن تا بقيه فکر كنن خوب
موندن. و بدون اين كه حالتش عوض شود موضوع را عوض
كرد يك هديه اي برات دارم. جداً مرا غافلگير كرد :چيه؟ گفت:
دخترك.
حتا يك لحظه هم فكر نكردم، گفتم : متشكرم ولي اين موضوع
ديگه آبرفته ازجوبه.اوهمين طورادامه داد :تو كاغذ كادوي
چيني و حموم گرفته در بخار صندل، كلاً مجاني، مي فرستم
خونه ات. محكم ايستاده بودم، ولي از چانه زدن ها و تلاش
سختي كه براي توضيح دادن مي كرد بوي دو روئي احساس
نمي كردم. گفت دخترك آن روز جمعه حدود دويست دكمه با
سوزن و انگشتانه دوخته بود و به همين دليل آن همه بي جان
به نظرميرسيد ودرست است كه ازتجاوز و خونريزي ميترسد
ولي براي فداكاري اطلاعات لازم به او داده شده وآنشبي كه
با من بوده براي رفتن به دستشويي بلند شده اما من در چنان
خواب عميقي بوده ام كه دلش نيامده مرا بيدار كندووقتي صبح
دوباره بيدارشده من رفته بودم.به نظردروغي بيفايده رسيد و
به من برخورد اما رُزا كاباركاس همين طور ادامه مي داد : حالا
هر طور كه بوده، دخترك پشيمونه، الآن هم رو به روم نشسته
مي خواي گوشي را بدم دستش ؟ گفتم : نه تو را به خدا.
شروع كرده بودم به نوشتن كه منشي روزنامه زنگ زد.پيغام داد
كه مدير مي خواهد مرا در ساعت يازده صبح روز بعد در دفترش
ببيند. سر وقت رسيدم. غوغاي بازسازي اداره غير قابل تحمل
بود. هوا پر از سرو صداي چكش و گرد و خاك سيمان و دوده
قير بود، اما تحريريه ياد گرفته بود كه چه طور فارغ از هياهو به
كارش ادامه دهد.دفتر مدير بر عكس خنك وساكت بود وبه نظر
مي آمد در كشور ايده آلي ديگري قرارگرفته كه كشور ما نيست.
ماركو توليوي سوم با حالتي جوانانه با ديدن من، بدون
اين كه مكالمه تلفني اش را قطع كند ازجايش بلند شد واز بالاي
ميز با من دست داد و اشاره كرد كه بنشينم. ابتدا فكر كردم
كسي آن طرف خط نيست و فقط براي تحت تأثير قرار دادن من
ادا در مي آورد ولي زود متوجه شدم كه دارد با فرماندار صحبت
مي كند، و واقعاً نوعي مكالمه بين دشمنان قلبي بود. از آن
گذشته فكرمي كنم سعي ميكرد جلو من خودش رابا قدرت تر
نشان دهد،اما تمام مدتي كه داشت بامقامات حرف ميزد سرپا
ايستاده بود.
وسواس بيش ازحدش به مرتب بودن از ظاهرش پيدا بود. تازه
بيست و نه سالگي اش تمام شده بود، چهار زبان مي دانست و
سه فوق ليسانس بين المللي داشت،برعكس پدربزرگ پدريش،
مؤسس روزنامه، كه از راه فحشا ثروتي اندوخت و بعد روزنامه
نگار تجربي شد. آدم راحتي بود، خوش چهره و با وقار و تنها
چيزي كه صدق و صفايش را به مخاطره مي انداخت حالت
دروغي بود كه در صدايش تشخيص داده مي شد. كتي اسپرت
پوشيده بود با يك گل اركيده تازه بر يقه اش. همه چيز به طور
طبيعي به او ميآمد اما هيچ چيزبراي آب و هواي خيابان ساخته
نشده بود و فقط به درد هواي بهاري دفتراداريش ميخورد.من
كه دو ساعت براي لباس پوشيدن وقت صرف كرده بودم از فقرم
احساس خفت ميكردم واين عصبانيت ام رابيشترمي كرد.
با اين حال سم مهلك در عكس بزرگ شده اي از كارمندان بود
كه به مناسبت بيست و پنجمين سالگرد تأسيس روزنامه گرفته
شده و درآن متوفيان با علامت ضربدري مشخص شده بودند.
من نفر سوم از سمت راست بودم، با كلاهي لبه دار و كراواتي با
گره درشت و مرواريدي در سنجاق آن، اولين سبيل سرهنگي
كه تا چهل سالگي داشتم و عينك گرد دور فلزي كه از نيم قرن
گذشته تا به حال ازمن جدا نشده است. اين عكس را در طول
سال ها در اتاق هاي مختلف ديده بودم، اما فقط آن روز بود كه
به پيامي كه در خود داشت حساس شدم : از چهل و هشت نفر
كارمندان اصلي فقط چهارنفرما نزنده بوديم كه ازهمه كوچكتر
به خاطرارتكاب چند فقره قتل محكوميت بيست ساله اي را طي
ميكرد.
مدير پس از پايان مكالمه اش مرا در حال نگاه كردن به عكس
غافلگير كرد و لبخندي زد : ضربدرها را من نگذاشتم، به نظرم
خيلي بدسليقگي مي آد. پشت ميزش نشست و لحن صدايش
را تغيير داد مي خواهم بگم كه شما غير قابل پيش بيني ترين
آدمي هستي كه شناختم. و در مقابل تعجب من ادامه داد : به
خاطر استعفاتون مي گم. تنها موفق شدم بگويم : اين همه يك
زندگيه.جواب داد : درست به همين دليله كه كار درستي نيست.
مقاله ام به نظرش عالي رسيده بود و تمام آن چه در مورد پيري
نوشته بودم از بهترين هايي بود كه تا حالا خوانده بود و معني
نداشت كه با تصميمي كه بيشترشبيه به يك خودكشي اجتماعي
بود به اينكارخاتمه داده شود.گفت : خوشبختانه مرد نفرت آور
ساعت نه وقتي صفحه آماده چاپ بود آن را خواند و آن را غير
قابل قبول دانست و بدون مشورت باكسي ازسر تا پاي آنرا قلم
گرفت.امروز صبح وقتي متوجه شدم دستوردادم يك يادداشت
اعتراض براي فرماندار بفرستند. اين وظيفه منه ولي بين
خودمون بمونه از اين که مميزسرخود عملکرد ممنونم.به هرحال
حاضر نبود که نوشتن مقالات را معلق بگذارم. گفت : با همه
وجودم ازت مي خوام كه كشتي را وسط دريا ترك نكني و ادامه
داد : هنوز در مورد موسيقي خيلي حرف داريم كه بزنيم.
آن چنان او را قاطع يافتم كه جرأت نكردم با يك استدلال نا
موجه اختلاف هاي مان را تشديد كنم. مشكل در حقيقت آن
جا بود كه خودم هم انگيزه درستي براي ترك كار نداشتم، اما از
اين كه به او جواب مثبت بدهم فقط براي اين كه وقت ديگري به
خودم داده باشم هم وحشت داشتم. بايد به خودم فشار زيادي
مي آوردم تا حالت زشتي كه فشار اشك هايم باعث مي شد، از
ظاهرم معلوم نشود.يك بارديگر پس ازآن همه سال باز بر همان
روال هميشگي مانديم.
هفته بعد تحت تأثير حالي كه بيشتر نوعي گيجي بود تا سرخوشي
به پرورشگاه رفتم تا گربه اي را كه چاپچي ها هديه داده بودند
بگيرم. حساسيت بدي نسبت به حيوانات دارم، شبيه همان
چيزي كه نسبت به بچه ها دارم، قبل ازاينكه زبان بازكنند.به
نظرم روحشان گنگ است.ازشان بدم نمي آيد اما نميتوانم تحمل
شان كنم چون ياد نگرفته ام با آنها ارتباط برقرار كنم. به نظرم
غير طبيعي مي رسد كه آدم با سگش بيشتر از همسرش تفاهم
داشته باشد و يادش بدهد كه چه وقت بخورد و چه وقت نخورد،
به سؤالاتش جواب دهد و درد مشترك داشته باشند. امانگرفتن
گربه چاپچي ها نوعي بي ادبي بود.ازآنگذشته يك نمونه عالي
از گربه هاي اصيل پشمالو با موهايي صورتي رنگ و صاف و
چشماني درخشان بود و به نظر مي رسيد كه ميوميو كردنش
در حال تبديل شدن به كلمات بود. در سبدي كه از شاخه هاي
بيد ساخته شده بود، به همراه گواهي و دفترچه راهنما، نظير
همان هايي كه براي سواركردن قطعات يك دوچرخه ميدهند،
به دستم دادند.
يك گشتي نظامي عابرين را قبل از ورود به پارك سن نيكلاس
بازرسي مي كرد. هيچ وقت چيزي آن همه دلسرد كننده را به
عنوان علائم پيريم نديده بودم و تصور نمي كردم. يك گشتي
چهار نفره بود تحت فرماندهي يك افسر تقريباً جوان. سربازها
مرداني كوهستاني وخشن وساكت با بوي اصطبل بودند.افسر
باگونه هاي سرخ شده ساكنين نواحي مركزي در كناردريا،همه
را زير نظر داشت. پس از بازرسي شناسنامه و اعتبارنامه هاي
مطبوعاتي از من پرسيد در سبد چيست؟ گفتم : يك گربه. مي
خواست ببيند. با احتياط و از ترس اينكه گربه فرار نكند درسبد
رابازكردم اما يكي ازسربازان ميخواست مطمئن شود كه چيز
ديگري داخل سبد نباشد و گربه دستش را چنگ زد.افسر مداخله
كرد : اين يك تكه جواهر پشمالو است و درحالي كه كلماتي را زير
لب زمزمه مي كرد شروع به نوازش گربه كرد. گربه خشونتي
نكرد و درعين حال زياد هم به او توجهي نشان نداد.سؤال كرد :
چند سال داره؟ گفتم همين الآن به من هديه داده اند. گفت
سؤال مي كنم چون به نظرم خيلي پير مي رسه، شايد ده سال.
مي خواستم بپرسم از كجا فهميده و خيلي چيزهاي ديگر، اما
علي رغم رفتار خوب و صحبت كردن سرحالش حال و حوصله
حرف زدن بااو رانداشتم.گفت : به نظرم يك گربه ولگرده كه با
خيلي ماده ها بوده.نيگاش كن خودشوباشماجور نمي كنه بلكه
برعكس شما خودتو باهاش جوركردي،صبركن يك كمي بيشتر
باهات آشنا بشه مي بيني. در سبد را بست و از من پرسيد : شغل
شما چيه؟ گفتم : روزنامه نگار. از چه وقت؟ يك قرني مي شه.
گفت :شك ندارم.بامن دست داد و باجمله اي كه مي توانست
هم نصيحت دوستانه باشد و هم تهديد ازمن خداحافظي كرد.
-خيلي مواظب خودت باش.
وسط روز براي پناه بردن به يك برنامه موسيقي دلپذيرتلفن را
قطعكردم:راپسوديبرايكلارينتو اركسترواگنز،ساكسفون
دبوسي و سازهاي زهي براكنر كه در ميان آثار پر غوغاي او
موسيقيآراموبهشتياستوبهزوديخودمراغرقدرتاريكي
اتاق يافتم. تماس چيزي را كه به نظرم موجودي زنده نبود بلكه
موجودي ماورأالطبيعه بود با پاهايم در زير ميز حس كردم و
با فرياد از جا پريدم. گربه بود با دم زيباي رنگارنگش، آرامش
مرموزش و نژاد اسطوره ايش و نتوانستم از احساس مورموري
جلوگيري كنم كه ناشي از تنها بودنم با موجودي زنده بود كه
انسان نبود.
وقتي ناقوسهاي كليسا هفت ضربه نواختند، درآسمان صورتي
رنگ ستاره اي تنها و روشن ميدرخشيد ، قايقي ناله غم انگيزي
راسرداد وازآن همه عشق هايي كه ميتوانستند باشند ونبودند
بغض را در گلويم حس كردم. ديگر نتوانستم تحمل كنم. گوشي
تلفن را برداشتم و درحالي كه قلبم مي طپيد، از ترس اين كه
اشتباه نكنم چهار شماره را به آرامي گرفتم و پس از سه بوق
صدارا شناختم :خيلي خوب زن،ناراحتي امروز صبح راببخش.
خيلي راحت گفت : فكرش را هم نكن، منتظر تلفنت بودم.
گفتم : مي خوام دخترك همون طور كه خدا به دنيا آوردش،
بدون رنگ وروغن رو صورتش منتظرم باشه.ازته دل خنديد و
گفت :هرچي تو بگي ولي اين لذت رو ازدست ميدي كه لباس
هاشو يكي يكي درآري و لختش كني،همونطوركه پيرا دوست
دارنو نميدونم چرا.به او گفتم ولي من ميدونم چرا،براي اين
كه هي دارن بيشتر پيرميشن.حرفم را قبول كرد.
گفت : باشه، پس امشب درست سر ساعت ده، قبل از اين كه
ماهي سرد بشه.
اسمش چي مي تونست باشه؟ خانم رئيس به من نگفته بود.
هروقت راجع به اوحرف ميزد فقط ميگفت :دخترك.كه اين
براي من شده بود اسم مستعارش. از آن گذشته رُزا كاباركاس
اسم شاگردهايش را براي هر مشتري عوض مي كرد. از اين
كه اسمشان را با توجه به شكل شان حدس بزنم خوشم مي آمد
و از همان اول مطمئن بودم كه دخترك بايد اسمي طولاني مثل
فيلومنا ساتورنينا يا نيكلاسا داشته باشد. در
اين افكار بودم كه در تختخواب نيم غلتي زد و پشتش را به من
كرد و به نظرم رسيد كه نقشي خونين به اندازه و شكل بدنش بر
جا گذاشته است.يك آن وحشت كردم تا اينكه متوجه شدم فقط
نقش رطوبت عرق روي ملافه است.
رُزاكاباركاس به من سفارش كرده بود كه با او با احتياط رفتاركنم،
چون هنوز از بار اول مي ترسيد. فكر مي كنم كه همان آداب و
تشريفات، بيشتر باعث تشديد ترسش شده بود و مي بايست
مقدار گل گاوزبان را اضافه كرده باشند كه آن چنان آرام خفته
بود و حيفم مي آمد بدون زمزمه هاي گوشنواز او را بيدار كنم.
براي همين وقتي بدنش را باحوله خشك ميكردم شروع كردم
به خواندن آواز نازك اندام، دختر كوچك پادشاه و محبوب ترين
او.همانطوركه اورا خشك ميكردم با صداي آواز من پهلوي
عرق كرده را به سوي من مي گرداند : نازك اندام، نازك اندام،
تو جامه محبوب مني. لذتي بي حد بود. تا پهلوي عرق كرده او
را خشك مي كردم پهلوي ديگرش عرق كرده بود. در گوشش
مي خواندم : بيدار شو، بيدار شو نازك اندام و دامن ابريشمي
خود را بپوش. و بالاخره بعد از اين كه خدمتكاران پادشاه او را
در رختخواب از تشنگي مرده يافتند به نظرم رسيد كه دخترك
من با شنيدن اسمش داشت بيدارمي شد.پس اسمش همين بود:
نازك اندام. با شورتي كه مهر بوسه ها بر آن نقش بسته بود به
رختخواب برگشتم و دركنارش دراز كشيدم. تاساعت پنج صبح
در زمزمه تنفس آرامش خوابيدم. با عجله و بدون اين كه دوش
بگيرم لباس پوشيدم و فقط آن وقت بود كه متوجه جمله اي
شدم كه با مداد لب روي آينه نوشته شده بود : ببر غذاشو دور
دورا نمي خوره. مي دانستم كه شب قبل آن جمله آن جا نبود و
كسي هم نميتوانست وارد اتاق شده باشد و آنرا به مائده اي از
طرف شيطان تعبيركردم. غرشي كر د و برق درآستانه در مرا
غافلگيركردو اتاق ازبوي خاك خيس پرشد. براي اينكه بتوانم
به سلامت فرار كنم وقت نبود. قبل از اين كه تاكسي پيدا كنم
يك رگبار شديد باريد.از آن رگبارها كه معمولا ًبين ماه هاي مي و
اكتبر مي بارد و شهر را به هم مي ريزد. خيابان هاي با شن هاي
داغ كه به رود ختم مي شوند تبديل به مسير سيلابي مي شوند
كه هر چه را سر راه خود مي بينند با خود مي برند. باران هاي
آن سپتامبر غريب پس از سه ماه خشكي مي توانستند به همان
اندازه كه نعمت باشند مخرب هم باشند.
به محض اين كه در خانه را باز كردم احساس كردم تنها نيستم.
توانستم شبح گربه را ببينم كه از روي مبل پريد و به بالكن فرار
كرد. در ظرف مخصوصش هنوز پس مانده غذايي بود كه من
نگذاشته بودم. بوي تند ادرار و مدفوع گرمش همه چيزرا آلوده
بود.خودم را همانطور صرف يادگرفتن او كردم كه لاتينرا ياد
گرفته بودم. دفترچه راهنما ميگفت گربه ها زمين را ميكنند تا
مدفوع خود را پنهان كنند و درمنزل هايي كه حياط ندارند ، مثل
اين، اين كار را در گلدان هاي خانه و يا مخفي گاه هاي ديگري
ميکنند.درست اين بود كه از همان اول يك جعبه با ماسه براي
تربيت كردنش مهيا مي كردم كه همين كار را هم كردم.دفترچه
گفته بود وقتي وارد يك خانه جديد مي شوند اولين كاري كه
مي كنند اين است كه با ادرار كردن به همه جا محدوده قلمرو
خود را مشخص مي كنند، ممكن بود علت همين باشد، ولي
دفترچه نگفته بود راه علاج چيست.حركاتش را براي آشنا شدن
بارفتارش تعقيب ميكردم اما مخفيگاه هاي مرموزش و محل
استراحتش را نمي دانستم و دليل رفتارهاي هر از چند وقتش
را نمي فهميدم. خواستم غذا خوردن سر وقت را يادش بدهم،
استفاده كردن از جعبه شني روي ايوان را، بالا نرفتن از تختم
را وقتي خوابم، دست درازي نكردن به غذاي روي ميز را. اما
نتوانستم يادش بدهم كه خانه كاملاً متعلق به اوست و نه ميدان
جنگ. مجبور شدم به حال خود رهايش كنم.
وقت غروب با باران شديدي مواجه شدم توام با بادهاي
طوفان مانندي که داشتند خانه را از جاي مي كنند دچار حمله
عطسه هاي پي در پي شدم، سرم درد مي كرد و تب داشتم اما
احساس مي كردم داراي اراده و نيرويي هستم كه هيچ گاه در
هيچ سن وبه هيچ دليلي نداشتم.قابلمه ها را براي جمع كردن
چكه هاي آب روي زمين گذاشتم و متوجه شدم كه از فصل باران
سال قبل سوراخ هاي تازه اي پيدا شده اند. بزرگ ترين آن ها
شروع كرده بود به خراب كردن قسمت راست كتابخانه.باشتاب
سعي كردم نويسندگان يوناني و لاتين را كه آن مسير زندگي
مي كردند نجات دهم اما با بر داشتن كتاب ها متوجه فوران آبي
شدم كه به علت يك لوله سوراخ شده توي ديوار به وجود آمده
بود. تا آن جا كه توانستم در آن پارچه چپاندم تا فرصت نجات
دادن كتاب ها را داشته باشم. صداي رگبار و زوزه باد در پارك
شديدتر شد.ناگهان رعد و برقي غريب و غرش همزمان آن هوا
را آبستن بوي تند گوگرد كرد و باد شيشه هاي ايوان را پخش و
پلا كرد و طوفان دريا چفت ها را شكست و به درون خانه آمد.
با اين حال در كمتر از ده دقيقه هوا دوباره صاف شد و خورشيد
تابان،خيابانهاي پرشده ازخاك وخاشاك برجاي مانده را خشك
كرد و گرما برگشت.
وقتي باران تمام شد هنوز اين احساس را داشتم كه در خانه تنها
نيستم. تنها توضيحي كه دارم اين است : همان طور كه وقايع
واقعي فراموش مي شوند بعضي وقايع هم كه هرگز اتفاق
نيافتاده اند مي توانند در خاطرات طوري زنده بمانند كه گويي
اتفاق افتاده اند. چون در آن غوغاي رگبار خود را تنها در خانه
احساس نمي كردم بلكه هميشه به همراه نازك اندام بودم.شب
پيش اورا آنچنان نزديك حسكرده بودم كه هواي اورا دراتاق
خواب و گرماي گونه هاي او را بر بالش خود مي شناختم. فقط
اين طور مي توانستم بفهمم كه چگونه توانسته بوديم آن همه
كاررادرزماني به آن كوتاهي انجام دهيم.
خودم را به ياد مي آورم كه از نردبان كتابخانه بالارفته بودم و او
رابه ياد مي آورم بيداربا لباس كوتاه گلدارش كه كتاب ها راازمن
مي گرفت تانجاتشان دهد.او را مي ديدم كه از يكطرف خانه به
طرف ديگر مي دود و خيس از باران در ميان آبهايي كه تا قوزك
پايش مي رسيد، با طوفان مي جنگيد. ياد دارم كه چطور صبح
روزبعد صبحانه اي درست كرد كه هرگز نبود و وقتي من مشغول
خشك كردن كف زمين و مرتب كردن خانه بودم ميز را چيد.هرگز
نگاه محزونش را وقتي صبحانه مي خورديم فراموش نخواهم
كرد :چرا حالا كه آنقدر پيري منو شناختي؟
جواب دادم : سن اون چيزي نيست كه آدم داره، اونِه که آدم
حس ميكنه.
از آن وقت او را در خاطره خود با آن چنان وضوحي زنده نگه
داشتم كه با او هر كار مي خواستم مي كردم. به اقتضاي دل
و دماغم رنگ چشمانش را عوض مي كردم : رنگ آب وقت
بيدار شدن، رنگ عسل وقتي مي خنديد و به رنگ آتش وقتي
لج مي كرد.برحسب سن وسال وبسته به حال خودم او را لباس
ميپوشاندم : نامزدي عاشق در بيست سالگي، روسپي مجلس
در چهل سالگي، ملكه بابل در هفتاد سالگي و قديسه در صد
سالگي. دو نفره آوازهاي عاشقانه پوچيني را مي خوانديم،
بولروهاي آگوستين لارا تانگوهاي كارلوس گاردل و
يك بار ديگر ثابت مي كرديم آن ها كه آواز نمي خوانند نمي توانند
لذت آواز خواندن را حتا تصور كنند. امروز مي دانم كه خيال
پردازي نبود بلكه معجزه ديگري بود از اولين عشق زندگي من
درنود سالگي.
وقتي خانه مرتب شد به رُزاكاباركاس تلفن زدم. باشنيدن صداي
من با تعجب فرياد كشيد خداي من ! فكركردم خودتو دار زدي.
نتونستم بفهمم چه طور يك شب ديگه رو با دخترك گذروندي
بدون اينكه بهش دست بزني. حق داري كه ازش خوشت نياد
ولي لا اقل مثل آدمهاي بالغ رفتار كن.سعي كردم توضيح دهم
اما اوبدون اين كه حالتش را تغييردهد موضوع راعوض كرد : در
هرحال يكي ديگه برات ديدم يك كمي مسنتر،قشنگ و باكره.
باباش مي خواد اونو با يه خونه عوض كنه ولي مي شه ازش يه
تخفيفي گرفت.قلب ميخزد.هراسان اعتراض كردم :حرفشو هم
نزن،همينو ميخوام ومثل هميشه،بي بهانه،بي دعوا و مرافعه
وبي خاطره بد. پشت خط سكوت برقرارشد و بعد با صدايي آرام
مثل اين كه براي خودش حرف مي زند گفت : باشه، شايد اين
همون چيزي باشه كه دکترها بهش ميگن جنون پيري.
ساعت ده شب با يك راننده آشنا كه اين حس غريب را داشت
كه سؤال نمي كرد، رفتم. يك پنكه دستي و تابلويي از ارلاندو
ريورا فيگوريتا ، و يک چكش و يك ميخ براي آويزان
كردنش بردم. وسط راه براي خريد مسواك، خميردندان،
صابون عطري و ادكلن توقف كردم. مي خواستم يك گلدان
خوب ودسته اي گل رز زرد رنگ بخرم اما جايي باز نبود و مجبور
شدم از يك باغ خصوصي شاخه اي از غنچه هاي تازه تولد يافته
بدزدم.
طبق دستورالعمل خانم رئيس از آن موقع به بعد از خيابان
پشتي، نزديك راه آب مي آمدم تا كسي ورودم را از در رو به باغ
نبيند. راننده هشدار داد : حواست باشه عاقله مرد، تو اين خونه
آدم مي كشن. جوابش دادم : اگه به خاطر عشق باشه عيبي
نداره. حياط تاريك بود ولي نور زندگي از پنجره ها و تركيبي از
موسيقي هااز هرشش اتاق بيرون ميزد.دراتاق من،با صدايي
بسياربلند ، صداي گرم پدرووارگاس كه يك آهنگ بولر و از
ميگل ماتامورز را مي خواند به گوش مي رسيد. حس مي
كردم که خواهم مُرد. در را فشار دادم،نفَس نفَس ميزدم و نازك
اندام را در تخت و شبيه آن چه در خاطراتم داشتم يافتم : برهنه و
خفته از پهلو،درآرامشي ملکوتي.
قبل از دراز كشيدن، ميز آرايش را مرتب كردم. پنكه را جاي
پنكه زنگ زده گذاشتم و تابلو را در محلي كه او بتواند از تخت
خواب آن را ببيند آويزان كردم. كنارش دراز كشيدم. جابه جاي
او را مي شناختم. همو بود كه درخانه من راه مي رفت، همان
دست هايي كه تماس آنها را درتاريكي ميشناختم، همان پاها
با قدمهايي سبك كه با قدمهاي گربه اشتباه ميشد،همان بوي
عرق ملافه هاي من، همان انگشت اشاره : عجيب بود : ديدن
و لمس كردن گوشت و استخوان وجود او از آن کس كه من در
خاطراتم داشتم كمتر واقعي بودند.
به اوگفتم :اين تابلويي که روي ديوارروبروست را فيگوريتا
كشيده ، مردي محبوب همه. بهترين رقاص فاحشه خونه ها
كه تا حالا وجود داشته و آن قدر دل رحم كه حتا براي شيطون
هم دلش مي سوخت. اون را با رنگ روغني كه تو كشتي ها به
كار مي برن، و روي پرده سوخته يك هواپيما كه در كوه هاي
سانتامارتا سقوط كرده بود با قلم موئي كه از مو هاي سگش
درست كرد كشيد. زن توي تابلو همون راهبه اي است كه از
يك دير دزديد و باهاش ازدواج كرد. گذاشتم اون جا تا وقتي
بيدار مي شي اولين چيزي باشه كه مي بيني. وقتي ساعت يك
صبح چراغ را خاموش كردم ازسرجايش هنوز تكان نخورده بود.
نفس كشيدن هايش آن چنان آرام بود كه نبضش را گرفتم تا زنده
بودنش راحس كنم. خون دررگهايش مثل آواز جريان داشت
وتا پنهانترين مرزهاي تنش ميرفت وباز تطهيرشده از عشق
به قلب بازميگشت.
سحرگاه وقت رفتنم خطوط كف دستش را ترسيم كردم و آن را
به ديوا صاحبي دادم تابرايم بخواند تا با روحش آشنا شوم.
اين طور گفت : آدميه كه فقط اون چه را فكر مي كنه مي گه.
براي كار يدي عاليه.باكسي كه ديگه مرده درتماسه واز او انتظار
كمك داره ولي داره اشتباه مي كنه : كمكي را كه لازم داره دم
دستشه. تا حالاازدواج نكرده ولي پير و متأهل از دنيا ميره.در
حال حاضر يك مرد دو رگه تو زندگيش هست كه مرد زندگيش
نمي شه. مي تونه هفت تا بچه داشته باشه ولي فقط تصميم به
سه تا مي گيره.تو سي وپنج سالگي اگه به حرف دلش گوش بده
و نه به عقلش به پول زيادي مي رسه و تو چهل سالگي ارث و
ميراثي گيرش مي ياد. خيلي سفر مي كنه. دو تا زندگي و دو تا
شانس داره و مي تونه روي سرنوشت خودش اثر بذاره. دلش
مي خواد همه چيز را براي كنجكاوي امتحان كنه ولي اگر به
راهنمايي هاي دلش گوش نده پشيمون ميشه.
متحول ازعشق،آسيب هاي حاصل ازطوفان را تعميركردم و با
استفاده ازفرصت خورده كاري هاي ديگري را كه ازسال ها پيش
به دليل تنبلي و يا هزينه به تعويق افتاده بود انجام دادم.كتابخانه
را به ترتيب كتاب هايي كه خوانده بودم مرتب كردم و بالاخره
جعبه موسيقي هندلي را با بيش از صد نوار موسيقي كلاسيك
حراج كردم و گرامافون دست دومي بابلندگوهاي حساس كه به
هرحال بهترازمال خودم بودخريدم كه فضاي خانه را پرازحال
كرد.تقريباًبه خاك سياه نشسته بودم ولي به اين معجزه كه درآن
سن وسال هنوز زنده بودم ميارزيد.
خانه از ميان خاكسترخود تولدي دوباره مييافت ومن در عشق
نازك اندام، با شادي و شدتي كه هرگز در زندگي گذشته خود
نشناخته بودم، شناوربودم.به خاطروجود اوبراي اولين باردر
سن نودسالگي با وجود طبيعي خود روبه رو مي شدم.فهميدم
كه وسواس من براي اين كه هرچيزجاي خودش باشد،هركاربه
موقع خود انجام شود و هر كلمه به جاي خود گفته شود محصول
ذهن منظم من نيست بلكه برعكس همه نوعي تظاهر است
كه اختراع كرده ام تا بي نظمي ذاتي خود را پنهان كرده باشم.
متوجه شدم كه نظم من فضيلت نيست، عكس العملي است
در مقابل جهلم، كه سخاوتمند به نظر برسم تا فقرم را بپوشاند،
محتاط به نظربرسم تا منحرف و سازشكار باشم تا تسليم خشم
فرو خورده خود نگردم،سر وقت ودقيق باشم تا دانسته نشود كه
چه قدر وقت ديگران برايم بي اهميت است و بالاخره فهميدم
كه عشق حالتي روحي نيست بلكه بخت واقبال است.
آدم ديگري شدم. سعي كردم آثار كلاسيكي را كه درنوجوانيم را
راهنمايي ميكردند دوباره بخوانم و فايده اي نداشت.درادبيات
رمانتيك كه مادرم سعي كرده بود با سختگيري آن ها را به من
تحميل كند و رد كرده بودم غرق شدم و دريافتم نيروي شكست
ناپذيري كه جهان را به پيش برده عشق هايي با فرجام خوش
نيستند بلكه برعكس. وقتي سليقه من براي موسيقي دگرگون
شد خود را عقب مانده و پير يافتم و قلبم را براي موسيقي هاي
لذت بخشي كه اتفاقي ميشنيدم باز گذاشتم.ازخود مي پرسيدم
چگونه توانسته بودم به اين سرگرداني دائم كه خود ايجاد كرده
بودم و از آن مي ترسيدم تن در دهم. در ابرهاي سر درگمي
سرگشته بودم و درمقابل آينه با خود حرف ميزدم با اميد بيهوده
به پاسخ اينسؤال كه من كيستم.سرگشتگي ام آنچنان بود كه
دريك تظاهرات دانشجويي با بطري وسنگ سعي زيادي كردم
تا جلو خود را بگيرم و با پلاكاردي كه حقيقت مرا مي گفت جلو
صف تظاهر كنندگان نايستم: من ديوانه عشقم.
محو شده درياد دائم نازك اندام خفته،روح مقالات يكشنبه هاي
من بي آن كه خود بخواهم تغيير كرد. هر آن چه بود براي او
مي نوشتم، براي او مي خنديدم و براي او مي گريستم و بر سر
هركلام جانم مي رفت.به جاي ستونهاي سنتي هميشگي آن
را به صورت نامه هاي عاشقانه مي نوشتم كه مي توانست زبان
حال هر كسي باشد. به روزنامه پيشنهاد كردم متن را حروف
چيني نكنند بلكه با همان دست خط شكسته خودم چاپ شود.
به نظر رئيس تحريريه اين هم نوع ديگري از خودبيني پيري
بود، اما مدير كل با جمله اي كه هنوز در تحريريه تكرار مي شود
او را متقاعد كرد : اشتباه نكن، ديوانه هاي آروم جلو تر از آينده
مي رن.
جواب مردم، با تعداد زيادي نامه هاي خوانندگان عاشق،فوري
و گرم بود. بعضي مقاله ها در برنامه هاي خبري راديو خوانده
مي شد و با كاغذ كربن كه در كنار خيابان سن بلاس مثل
سيگار قاچاق فروخته مي شد آن ها را كپي مي كردند. از همان
اول معلوم بود كه اين ها ناشي از اشتياق من به بيان حالات
خودم بود اما خودم را عادت داده بودم كه وقت نوشتن متوجه
اين نكته باشم، و هميشه با صداي بلند مردي نود ساله كه ياد
نگرفته بود مثل نود ساله ها فكر كند. جامعه روشنفكري همان
طور كه مألوف است خود را ترسو و متفرق نشان داد و حتا خط
شناساني كه فكرش را هم نميشد كرد درمورد تجزيه وتحليل خط
من دچار اختلاف نظر شدند و همان ها بودند كه باعث دسته
بندي و داغ شدن بحث ها شدند و غم ايام گذشته خوردن را مُد
كردند.
قبل از پايان سال با رُزاكاباركاس قرار گذاشتم كه بادبزن برقي،
اشيا و خرده ريزهاي روي ميز آرايش و چيزهاي ديگري را كه
درآينده خواهم برد در اتاق بگذارد تا قابل سكونت شود.ساعت
ده مي آمدم و هميشه با چيز تازه اي براي او يا به سليقه هر دو
و دقايقي راصرف بيرون آوردن خورده ريزها ميكردم تا صحنه
نمايش شبمان را مهيا كنم.
قبل از رفتن كه هيچ وقت دير تر از ساعت پنج نبود همه چيز
را دوباره سر جايشان بر مي گرداندم و قفل مي كردم. اتاق
بار ديگر به شكل زشت قبلي اش براي عشق هاي غم انگيز
مشتري هاي گذري در مي آمد. يك روز صبح شنيدم كه ماركوز
پرز پرشنونده ترين صدايي كه صبح ها از راديو پخش
ميشد تصميم گرفته بود مقاله هفتگي روز يكشنبه مرا دربخش
اخبارروز دوشنبه خود بخواند. وقتي توانستم دلخوري خود را
فرو بخورم گفتم: خودت ميدوني نازك اندام كه شهرت مثل يك
زن چاقه كه با آدم نمي خوابه ولي هميشه وقتي آدم بيدار مي شه
مي بينه که ازاونطرف تخت داره مارو نگاه ميكنه.
يكي از همان روزها صبحانه را با رُزاكاباركاس خوردم كه
علي رغم عزاي دائم و كلاه لبه دارمشكي که حالا تا ابروهايش
پايين آمده بود؛ كمترپير به نظرمي رسيد.
صبحانه هاي او با چاشني تند فلفل كه مرا به گريه مي انداخت
به خوب بودن مشهوربود.با اولين لقمه سوزنده،غرقه دراشك
به اوگفتم :امشب ديگه قرص ماه كامل براي سوختن کونم لازم
نيست. گفت : زياد شکايت نکن ، اگه مي سوزه بايد بري خدا را
شكركني،يعني هنوزداريش.
وقتي اسم نازك اندام را بردم تعجب كر د:اسمش كه اين نيست،
اسمش ... حرفش را قطع كردم : نگو، براي من نازك اندامه.
شانه هايش را بالا انداخت : باشه بالاخره اول و آخرش مال
خودته ولي به نظرمن مثل اسم يك رژيم لاغريه. داستان جمله
مربوط به يك ببررا كه دخترك روي آينه نوشته بود برايش گفتم.
رُزا گفت : كار او نيست. خوندن و نوشتن بلد نيست. پس كار
كيه؟ شانه هايش را بالا انداخت. شايد مربوط به كسي يه كه تو
اتاق مُرد.
از صبحانه خوردن استفاده كردم و حرف هاي دلم را بيرون
ريختم و هر چه را براي راحتي و خوشحالي نازك اندام لازم
مي ديدم از او خواستم. بي آن كه حتا فكرش را هم بكند همه
را قبول كرد و با شيطنت دختر مدرسه اي ها گفت : واقعاً خنده
داره، اينطور حس ميکنم درست مثل اين كه داري از من
خواستگاريش مي كني و يك مرتبه به ذهنش خطور كرد : چرا
باهاش ازدواج نمي كني؟ خشكم زد. اصرار کرد : جدي ميگم
برات ارزون تر تموم ميشه.تازه دست آخرش هم درسن و سال
تو مسأله اينه كه كارت ميشه يا نه، ولي توكه به من گفتي مسأله
رو حل كردي. وسط حرفش پريدم : سِكس تسكين آدميزاده
وقتي به عشق نمي رسه.
خنده يي سر داد : اي عاقله مرد من، هميشه مي دونستم كه
خيلي مَردي، هميشه هم بودي و خوشحالم وقتي كه دشمنات
اسلحه شون را مي اندازن، تو همين طور موندي. بي خود
نيست كه اين همه از تو حرف مي زنند. ماركوز پرز را گوش
كردي؟براي تمام كردن موضوع گفتم :همه گوش ميكنن.باز
اصرار كرد : تازه پرفسور كاماچو و كانو ديروز در برنامه
كمي ازهمه چيز گفت كه دنيا ديگه دنياي سابق نيست چون
آدمهايي مثل تو زياد توش نيستند.
آن آخرهفته نازك اندام را تب دار و سرفه دار ديدم.رُزاكاباركاس
را بيداركردم تا داروي خانگي درست كند وجعبه كمك هاي اوليه
را به اتاق بردم. تا دو روز بعد نازك اندام همين طور ضعيف بود
و نتوانسته بود حتا براي دكمه دوزي روزمره اش سر كار برود.
دكتر نسخه اي از داروهاي خانگي براي سرما خوردگي مسري
كه يك هفته به طول ميكشيد برايش تجويز كردودرعين حال در
موردحالت عمومي ناشي ازسوء تغذيه اش هم هشدارداده بود.
او را نديدم اما كمبودش رااحساس كردم تاحدي كه درتنهايي و
بدون حضوراو اتاق رامرتب ميكردم.
تابلوي نقاشي آبرنگ همه درانتظاربوديم اثر سسيلياپراز
وكتاب حکايتها نوشته آلواروسپدا را هم بردم.شش
جلد كتاب ژانكريستفاثر رومن رولان را هم براي سپري كردن
بي خوابيهاي شبانه بردم.طوري كه وقتي نازك اندام توانست
به اتاق برگردد آنرا يك اتاق نشيمن در خوريافت :هواي معطر
شده ازاسپري خوشبو،ديوارهايي به رنگ صورتي،چراغهايي
با نور مات، گل هاي تازه در گلدان ها، كتاب هاي مورد علاقه
من و تابلوهاي مادرم كه به شكل متفاوتي و بنا به سليقه روز
آويزان شده بودند.
راديوي قديمي را با يك موج كوتاه عوض كردم و روي يك
ايستگاه پخش موسيقي سنگين تنظيم كردم تا نازک اندام ياد
بگيرد با موسيقي موتسارت به خواب رود ولي يك شب آن را
روي يک ايستگاه مخصوص پخش آهنگ هاي بولرو يافتم.
بي شك سليقه او اينطور بود و بدون هيچ رنجشي آن راپذيرفتم
چون خود من هم آن ها را در بهترين روزهاي زندگيم در قلبم
حفظ كرده بودم.روزبعد قبل از برگشتن به خانه با مداد روي آينه
نوشتم :دخترکم،ما در دنيا تنهاييم.
در اين ايام اين حس غريب را داشتم كه زودتر از وقت دارد رشد
ميكند وبه رُزاكاباركاس گفتم، كه به نظرش طبيعي مي رسيد.
گفت؛ روز پنج دسامبر پونزده سالش تموم مي شه. يك مولود
كامل برج قوس. از اين كه آن همه واقعي بود كه حتا سالروز
تولد هم داشت نگران بودم. چي مي تونم بهش هديه بدم؟ رُزا
كاباركاس گفت : يك دوچرخه. مجبوره روزي دوبار براي دكمه
دوزي از اين طرف شهر به اون طرف شهر بره. پشت مغازه
دوچرخه اي را كه دخترك استفاده مي كرد نشانم داد و به نظرم
رسيد براي زني آن همه محبوب واقعاً لكنته و اسقاط است. اما
به عنوان يك دليل ملموس بر وجود نازك اندام در واقعيات هم
مرا خوشحال كرد.
وقتي رفتم تا بهترين دوچرخه رابراي اوبخرم نتوانستم درمقابل
وسوسه امتحان كردنش مقاومت كنم و در پياده رو جلو مغازه
چند دوري زدم. به فروشنده كه سن مرا پرسيده بود با طنازي
عهد پيري گفتم :دارم نود و يك سالگيم را ميگذرونم. فروشنده
درست همان چيزي را گفت كه دلم مي خواست بشنوم : ولي
بيست سال جوون تر به نظرمي رسي.خودم هم نميدانستم چه
طورعادت دوره مدرسه راهنوز به ياد داشتم و از يك لذت عميق
اشباع شدم. شروع به آواز خواندن كردم. ابتدا براي خودم و با
صداي آهسته و بعد با تمام نفس در غوغاي ديوانه وار ترافيك
سنگين ميدان عمومي. مردم با شوخي و خنده به من نگاه
مي كردند، فرياد مي زدند، از من مي خواستند كه در مسابقات
دور كلمبيا با صندلي چرخ دار شركت كنم و من هم بدون اين
كه آواز خواندن را قطع كنم مثل ملوان هاي خوشحال به آن
ها سلام مي دادم. آن هفته در ستايش ماه دسامبر مقاله جاندار
ديگري نوشتم : چه گونه مي توان در نود سالگي روي دوچرخه
شاد زيست.
شب تولدش تمام آواز كامل را براي نازك اندام خواندم و تمام
بدنش را تا آن جا كه از نفس افتادم غرق بوسه كردم؛ ستون
فقراتش را مهره به مهره،تا انحناي كمر،طرف ماه گرفته اش را،
طرف قلب تپنده اش را. همين طور كه مي بوسيدمش گرماي
بدنش زيادتر مي شد و رايحه اي كوهستاني مي پراكند. او با
ارتعاش هاي تازه در هر قسمت پوستش به من پاسخ مي داد
و درهر قسمت حرارتي متفاوت مي يافتم، طعمي مشخص،
ناله يي ديگر و همه چيز او با نغمه اي موزون نواخته مي شد و
سينه هايش بي لمس چون گل مي شكفت. نزديكي هاي سحر
به خواب رفتم كه چيزي شبيه همهمه مردم در دريا و ناآرامي
درخت ها را شنيدم كه از قلب من گذر كردند. بعد به دستشويي
رفتم و روي آينه نوشتم :نازك اندام زندگي من،نسيم عيد از راه
ميرسد.
يكي از بهترين خاطرات زندگي من تغيير حالي بود كه يك روز
صبح، مثل آنروز، موقع خروج از مدرسه به من دست داد. مرا
چه ميشد؟ آموزگاربه من گفت:بچه مگرنميبيني داره نسيم
عيد مي ياد؟هشتاد سال بعد وقتي در رختخواب نازك اندام بيدار
شدم همان احساس را داشتم و بازهمان ماه دسامبر بود با آسمان
رنگارنگ، طوفان هاي شن، گردبادهايي كه سقف خانه ها را
بلند ميكرد ودامن دختر مدرسه ها را بالا ميبرد.دراينحالت
شهر داراي پژواك صدايي عجيب مي شد. در شب هايي كه باد
مي وزيد سر و صداي ميدان عمومي حتا در دورترين محله ها،
درست مثل اين كه پشت پيچ خيابان باشد شنيده مي شد و
عجيب نبود که رگبارهاي ماه دسامبر باعث پيدا كردن دوستان
گمشده بشوند كه صدايشان را مي شد در فاحشه خانه هاي
دورافتاده تشخيص داد.
بااين حال با بادها خبربدي هم رسيد كه نازك اندام جشنهاي
عيد را نه با من كه باخانواده اش خواهد گذراند.اگر در ايندنيا از
چيزي متنفر باشم جشنهايي است كه درآنها مردم ميگريند
چون شادند، آتش بازي، آوازهاي دسته جمعي احمقانه و گل
هاي كاغذي كه هيچ ربطي به كودكي كه دوهزار سال پيش در
اصطبل محقري به دنيا آمد ندارد. وقتي شب رسيد نتوانستم
غم دلتنگي را تاب آورم و بدون او به اتاق رفتم. خوب خوابيدم
ودركنار خرس عروسكي بيدارشدم كه شبيه خرس هاي قطبي
روي دو پاي خودش راه مي رفت همراه با يادداشتي كه رويش
نوشته شده بود :براي بابا زشته.رُزاكاباركاس به من گفته بود كه
نازك اندام با كلاس نوشته هاي من روي آينه درس خواندن و
نوشتن را ياد مي گيرد و خط خوبش برايم تحسين برانگيز بود.
ولي خود رُزا مرا از اشتباه درآورد و گفت كه هديه اوست و به
اين ترتيب شب سال نو را از ساعت هشت بدون هيچ دل گيري
در منزل و در رختخوابم ماندم. خوشحال بودم چون در ساعت
دوازده در هياهوي ناقوس هاي هيجان زده، سوت كارخانه ها
وآتشنشانيها، كشتي ها،باروتهاو موشك هايي كه به هوا
ميرفت احساس كردم نازك اندام با نوك پا وارد شد و در كنارمن
دراز كشيد و به من بوسه اي داد. آن چنان واقعي كه طعم ميوه
شيرين بيان در دهانم برجاي ماند.
ازشروع سال نو،درست مثل اينكه با هم و دربيداري زندگي مي
كنيم شروع كرده بوديم يكديگرراشناختن.من لحن صدايي را ياد
گرفته بودم كه او مي شنيد بي آن كه بيدارشود و او با زبان طبيعي
تنش به آن پاسخ مي داد. حالات روحي اش از نوع خوابيدن
اش مشخص مي شد. آن حالت تحليل رفته و كوهستاني اوليه
به نوعي آرامش دروني تبديل شده بود كه صورتش را زيباتر و
خوابش راعميق ميكرد.زندگي مرا برايش تعريف ميكردم،در
گوشش پيشنويس مقاله هاي هفتگي ام را ميخواندم وبي آن
كه به اوبگويم او در آن بود و فقط او بود.
درهمين روزها گوشواره اي از زُمُرد را كه يادگار مادرم بود برايش
روي بالش گذاشتم. در ديدار بعدي آن ها را آويزان كرده بود
ولي به او نمي آمد. بعداً گوشواره اي مناسب تر با رنگ پوستش
برايش بردم و برايش توضيح دادم :اون كه برات آوردم به خاطر
آرايش موهات به تو نمي آمد، اين ها بيشتر به تو ميان. از هيچ
كدام از آن ها در دو ديدار بعدي استفاده نكرده بود اما در ديدار
سوم آن را كه به او توصيه كرده بودم با خود داشت. متوجه
شدم كه به دستورهاي من عمل نمي كند اما فرصت را هم براي
خوشحال كردنم از دست نمي دهد. آن چنان به اين نوع زندگي
عادت كرده بودم كه ديگر برهنه نمي خوابيدم بلكه پيژامه اي از
ابريشم چيني مي پوشيدم كه مدت ها بود آن را نمي پوشيدم،
چون كسي را نداشتم كه برايش در آورم. شروع كردم به خواندن
كتاب شازده كوچولو از سنت اگزوپري، نويسنده فرانسوي كه
تمام مردم دنيا بيشتر از خود فرانسوي ها او را تحسين مي كنند.
اولين كتابي بود كه بدون اين كه او را بيدار كند سرگرمش مي
كرد و مجبور شدم دو روز پشت سر هم بروم تا كتاب را برايش تمام
كنم. با كتاب داستان شهر پرآلت داستان مقدس
و داستان هاي هزار و يك شب با روايتي سالم تر براي بچه ها
ادامه داديم و از تفاوت آن ها و ميزان علاقه اش به هر كدام از
آن ها متوجه شدم عمق خوابش هم تغيير مي كند. وقتي حس
مي كردم كاملاً خوابيده است چراغ راخاموش ميكردم،اورادر
آغوش مي گرفتم و تا خروس خوان مي خوابيدم.
چنان خود را شاد حس مي كردم كه پلك هايش را به آرامي
مي بوسيدم،و يك شب هم چون درخشندگي نور درآسمان براي
اولين بار لبخند زد. كمي بعد بي هيچ علتي در رختخواب غلت
زد و پشتش را به من كرد و با ناراحتي گفت : ايزابل حلزون ها را
به گريه انداخت.هيجانزده وبه اميد يك گفتگو با هم ان لحن از
اوپرسيدم :مال كي بودند؟جوابم را نداد.صدايش ردي ازمردم
پايين دست داشت،درست مثل اينكه صداي او نبود بلكه ازآن
غريبه اي كه درون او بود.ديگر شكي باقي نمانده بود : او را خفته
ترجيح مي دادم.
تنها مشكل من گربه بود. بي اشتها و وحشي شده بود و دو روز
بود كه درگوشه هميشگي اش سرش را هم بلند نكرده بود.وقتي
ميخواستم او را در سبدش بگذارم تا داميانا او را پيش دامپزشك
ببرد مثل حيواني زخمي به من چنگ زد. به زحمت توانستم او
را در كيسه كنفي بگذارم و هنوز دست و پا مي زد كه او را با خود
برد. پس از مدتي ازمحل پرورش حيوانات به من تلفن زد و گفت
چاره اي نيست غير از اين كه او را بكشند و به مجوز من احتياج
بود.چرا؟دامياناگفت :چون ديگه خيلي پيرشده.باعصبانيت
فكر مي كردم پس مرا هم مي توانند در كوره گربه ها بسوزانند.
خود را بين دو آتش خلع سلاح مي ديدم : ياد نگرفته بودم گربه
را دوست داشته باشم و در عين حال دلش را هم نداشتم دستور
كشتنش را بدهم، فقط به دليل اين كه پير بود. كجاي دفتر
راهنما اينرا نوشته بود.
اين قضيه آن چنان مرا تحت تأثير قرار داد كه مقاله روز يكشنبه
خود را با عنواني كه از پابلو نرودا ربوده بودم نوشتم : آيا گربه
ببر كوچكي در اتاق نيست؟ اين مقاله نيز موجب بروز برخورد و
اختلاف آرا بين خوانندگان لهو عليه گربه ها شد و بالاخره پس از
پنج روز توافق به عمل آمد كه مي توان گربه ها را به دليل بيماري
كشت امابه دليل پيري نه.
بعد از مرگ مادرم هميشه از اين كه كسي مرا با تماس و دست
زدن از خواب بيدار كند وحشت داشتم. شبي آنرا حس كردم اما
صداي او كه به زبان ايتاليايي مي گفت : پسرك بيچاره من
مجدداً آرامش را به من بازگرداند.يكبارديگرهم آنرا در اتاق
نازك اندام حس كردم.ابتدافكركردم اوست كه مرا لمس مي كند
اما نه : رُزاكاباركاس بود در تاريكي، گفت: لباست را بپوش و با
من بيا،يك مشكل جدي دارم.
همينطوربود وجديتر از آن چه مي شد تصورش را كرد.يكي از
مشتري هاي سرشناس خانه را دراتاق اول حيات با ضربات چاقو
كشته بودند. قاتل فرار كرده بود. جسد، بزرگ و برهنه، كفش
پوشيده، در تختخوابي پر از خون و مثل مرغ پخته، رنگ پريده
بود. به محض ورود او را شناختم : ج.م.ب. يك بانكدار بزرگ
كه به دليل خوش سيمايي، خوش برخوردي و خوش لباسي و
به خصوص خوش نامي خانوادگي مشهور بود. روي گردنش دو
زخم كبودرنگ،مثل جاي لب ها و سوراخي رو شكمش بود كه
هنوز خونريزي مي كرد. هنوز كاري انجام نشده بود وآنچه بيش
ازجراحات توجهم راجلب كرد كاندومي بودكه ظاهراً قبل ازاين
كه آنرا درسِكس به كاربرد ازمرگ چروكيده بود.
رُزاكاباركاس نمي دانست با چه كسي بوده چون او هم ازاين امتياز
برخوردار بود كه ازدرپشتي باغ وارد ميشد.اين فرض كه همدم
او ممكن است يك مرد باشد ازنظر دورنبود. تنهاكاري كه صاحب
خانه ازمن توقع داشت كمك بود تا لباسهاي جسد را بپوشانيم.
گفتم :هيچكاري سختترازلباسپوشاندن به يكمرد هنيست.
گفت :تادلت بخواهد اينكار و كردم.اگه كسي برام نيگرش داره
آسونه.گفتم :آخه كي ميتونه باور كنه،يك بدن چاقو خورده در
لباس اطوكرد ه جنتلمن هاي انگليسي؟
به فكر نازك اندام افتادم. رُزاكاباركاس گفت : بهتره با خودت
ببريش. با دهن خشك شده گفتم : اول مرده را. متوجه شد و
نتوانست لحن تحقيرآميزش راپنهان كند :داري ميلرزي.گفتم:
به خاطر اونه. هر چند فقط نيمي ازآن حقيقت داشت.صداش
بزن تا كسي نيومده بره. گفت : باشه ولي براي تو كه روزنامه
نگاري مشكلي نيست. گفتم : براي تو هم مشكلي نيست، تنها
ليبرالي كه تواين دولت دستورميده تو هستي.
شهر كه به خاطر طبيعت آرام و امنيت موروثي اش آن همه
خواستني بود هر ساله بار يك قتل توأم با رسوايي را با خود
مي كشيد،اما آنسال اينطورنبود.اخباررسمي عناوين مبالغه
آميز و جزئيات سر هم بندي شده اي را انتشار مي دادند حاكي
از اين كه به يك بانكدار جوان به دلايل نامعلوم در جاده پرادوما
حمله شده و او را با چاقو كشته اند، وي دشمني نداشته است.
اطلاعيه دولت قتل رابه پناهندگان نواحي مرکزي كشورنسبت
داده بود كه موجي از جرايم و جنايات را در مخالفت با روحيه
مدني مردم آغازكرده بودند.درهمان ساعات اول بيش ازپنجاه
نفردستگيرشدند.
سراسيمه به سراغ دبير بخش قضايي رفتم، يك روزنامه نگار
نمونه سال هاي بيست، كلاهي با نقاب سبز رنگ و كش هايي
كه به آستينهايش بسته بود.فرض براين بود كه وقايع راقبل از
همه ميداند. با اينحال فقط سرنخهايي شل و ول داد كه من تا
آنجا كه احتياط اجازه ميداد آنرا كامل كردم.به اينترتيب دو
نفري پنج صفحه نوشتيم كه به صورت هشت ستون در صفحه
اول روزنامه که به نقل قول منابع مطلع و معتبر هميشگي
نسبت داده مي شد به چاپ برسد. اما مرد نفرت آور ساعت نه،
سانسورچي،اصلاً ترديد نكرد كه روايت رسمي را كه اين ماجرا را
به حمله راهزنان ليبرال نسبت مي داد به مقاله تحميل كند. من
با شركت در مراسم تدفين با چهره اي در هم كشيده از اندوه،
وجدان خود را آسوده كردم. آن شب وقتي به خانه برگشتم به
رُزاكاباركاس تلفن كردم تابپرسم چه برسرنازك اندام آمده است
اما تلفن تا چهار روز جواب نداد. روز پنجم با نگراني به منزلش
رفتم. درها مهر و موم شده بود، اما نه توسط اداره پليس بلكه
اداره بهداشت. هيچ يك از همسايه ها از چيزي خبر نداشت.
بي هيچ نشاني از نازك اندام با پشتكار و گاهي اوقات به شكلي
مسخره كه مرا به نفس نفس مي انداخت به جستجوي او
پرداختم. گاهي اوقات تمام روز را روي نيمكت داغ پارك، آن
جا كه كودكان از مجسمه رنگ و رو رفته سيمون بوليوار بالا
مي روند، به مشاهده نوجوانان دوچرخه سوار مينشستم.
وقتي اميدم به آخر رسيد، به موسيقي بولرو پناه بردم. جامي
از زهر بود : هر كلامي او بود. هميشه براي نوشتن به سكوت
احتياج داشتم وگرنه ذهنم بيشتر به موسيقي معطوف مي شد
تا به نوشتن. اما حالا برعكس شده بود و فقط در سايه بولرو
مي توانستم بنويسم.زندگي سرشارازاوبود.مقالاتي كه در آن
دو هفته نوشتم نمونه هايي از نامه هاي عاشقانه شدند. رئيس
تحريريه، علي رغم سيل پاسخ هايي كه دريافت مي شد از من
خواست تازمانيكه راهي براي تسكين آن همه خواننده عاشق
پيدا نكرده ايم كمي عشق را تعديل كنم.
نا آرامي به روزمره گي زندگي من خاتمه داد. ساعت پنج صبح
بيدار ميشدم اما درتاريك روشنايي هاي اتاق ميماندم و نازك
اندام را درزندگي غيرواقعي اش تصورمي كردم كه خواهرانش
رابيدارميكند،براي رفتن به مدرسه لباس ميپوشاند،صبحانه
ميدهد،اگرصبحانه يي بود، وشهر را با دوچرخه ميپيمايد تا
محكوميت دكمه دوزي رابگذراند.ازخود ميپرسيدم :يكزن
وقتي دكمه مي دوزد به چه فكر مي كند؟آيابه من فكر ميكرد؟
او هم به دنبال رُزا كاباركاس مي گشت تا حالي از من بپرسد؟
يك هفته گذشت و من لباس خانه را كه شبيه لباس مكانيك
ها بود روز و شب در نياوردم. حمام نمي گرفتم، ريش هايم را
نمي تراشيدم ودندانهايم رامسواك نمي زدم،چون عشق خيلي
دير به من آموخت كه آدم خودش را براي كسي مرتب مي كند،
براي كسي لباس مي پوشد وبراي كسي عطر مي زند و من هيچ
وقت كسي را نداشتم. داميانا وقتي مرا ساعت ده صبح برهنه
در ننو ديد فكر كرد مريضم. با چشماني حريص او را نگاه كردم
و دعوتش كردم كه برهنه بر هم بغلطيم. تحقير آميز نگاهم كرد
و گفت : فكرشو كردي چكار بكني اگه بگم آره؟ و اين طور بود
كه فهميدم رنج تا چه حد مرا تباه كرده است. غرق در دردهاي
مخصوص ايام جواني خودم را هم ديگر نميشناختم.براي اين
كه حواسم به تلفن باشد از خانه بيرون نمي رفتم. بدون اين كه
آن را قطع كنم مي نوشتم و با صداي هر زنگي از اين كه ممكن
بود رُزاكاباركاس باشد روي آن مي پريدم. هر چند لحظه آن چه
را داشتم انجام مي دادم كنار مي گذاشتم تا به او زنگ بزنم و اين
كار براي چند روز ادامه داشت تا آن كه متوجه شدم تلفني بس
سنگ دل و بي رحم است.يكي ازبعد ازظهرهاي باراني وقتي به
خانه برميگشتم گربه راديدم كه روي پلكان درچمباته زده بود.
كثيف و آسيب ديده و با مظلوميتي قابل ترحم. دفترچه راهنما
مرا متوجه بيماري او كرد دستورالعمل هاي داده شده را براي
بهبوديش به كاربردم.وقتي داشتم چرتكي ميزدم ناگهان اين
فكر به خاطرم خطور كرد كه او مي تواند مرا به خانه نازك اندام
راهنمايي كند.اورا تا مغازه رُزاكاباركاس كه هنوزمهرو موم بود
و نشاني از حيات نداشت؛ در كيسه بردم. با آن چنان تندي و
سركشي دست و پا ميزد كه غلتي زد وموفق به فرار شد،ازروي
ديواركاهگلي باغ بالا رفت و ميان درخت ها ناپديد شد.با مشت
به در كوبيدم و يك صداي نظامي بدون اينكه در را بازكند، سؤال
كرد :اون جا هنوزكسي زنده است؟من هم براي اين كه چيزي
از او كم نياورده باشم جواب دادم :اهل صفا،دنبال صاحبخونه
مي گردم. صدا گفت : اين جا صاحب خونه نداره. اصرار كردم:
لااقل در را باز كن تا گربه ام را بگيرم. گفت : گربه هم نيست.
سؤال كردم شما كي هستين؟ صداگفت :هيچكس.
هميشه فكر مي كردم از عشق مردن يك تعبير شاعرانه است.
آن روز بعد از ظهر وقتي بي گربه و بي او به خانه برگشتم برايم
ثابت شده بود كه مردن ازعشق نه تنها ممكن است بلكه خود من
پير و بي يارداشتم از عشق ميمردم. اما در عين حال فهميدم كه
عکس آنهم حقيقت معتبري بود.لذت اين غم را در دنيا با هيچ
چيز عوض نميکردم. بيش از پانزده سال سعي کرده بودم اشعار
لئوپاردي را ترجمه كنم و فقط آن روز بعد از ظهر بود كه
عمق آنها رادريافتم :واي برمن،اين عشق است، اينچنين
خانمان برانداز.
ورود من به دفتر روزنامه، با همان لباسي كه در خانه آن را
مي پوشيدم و با ريش هاي نتراشيده شبهاتي در مورد سلامتي
من ايجاد كرد. دفتر بازسازي شده با اتاق هاي منفرد و شيشه
اي و روشنايي مهتابي ها بيشتر به زايشگاه شبيه شده بود.
فضاي مصنوعي سكوت و راحتي آدم را دعوت مي كرد تا به
زمزمه صحبت كند و با نوك پا راه برود. نقاشي هاي آب رنگ
سه مدير سابق، همچون پادشاهان فقيد، و عكس هاي بازديد
كنندگان سرشناس در راهرو نصب شده بود.عكس بسياربزرگ
شده هيأت تحريريه كه در سالروز تولد من گرفته شده بود درسالن
اصلي خودنمايي مي كرد. نتوانستم از مقايسه ذهني با عکسي
كه درسي سالگي ام گرفته شده بود اجتناب كنم وبارديگربه من
ثابت شد كه آدمها درعكس ها،ازآن چه درواقعيت هستند بدتر
وپيرتربه نظر ميرسند.منشي اي كه بعد ازظهر روز تولدم مرا
بوسيده بود پرسيد مگر بيمارم، واز اينكه جوابي به او مي دادم
كه باورش نمي شد احساس شادي كردم : بيمار عشقم. گفت
ولي چه حيف كه عاشق من نيستي. من هم جوابش را مثل
خودش دادم : زياد هم مطمئن نباش. رئيس بخش قضايي از
اتاق اش بيرون آمد و با صداي بلند گفت جسد دو دختر جوان
مجهول الهويه در سردخانه شهرداري مانده است. هراسان
از او پرسيدم : حوالي چه سن و سالي؟ گفت : جوون؛ ممكنه
از پناهنده هاي داخلي باشند كه آدم كش هاي دولتي تا اين جا
دنبالشون اومدن. نفسي به راحتي كشيدم. گفتم : اوضاع و
احوال مثل خون،بي سرو صدا داره به ما هجوم ميآره. رئيس
بخش قضايي كه حالا دور شده بود فريادزد : مثل خون نه استاد،
مثل گُه.
چند روز بعد حادثه بدتري اتفاق افتاد. دختر نوجواني با سبدي
شبيه سبد گربه مثل برق از جلوي كتابفروشي دنيا گذشت.
در غوغاي ساعت دوازده ظهر آرنج زنان از ميان مردم او را
تعقيب كردم.خيلي زيبابود وبلند بالا، پاهايي كشيده داشت كه
باسهولت راه را ازميان مردم بازمي كرد و چه زحمتي كشيدم تا
به او برسم و بالاخره از او جلو افتادم و ازرو به رو به او نگاه كردم.
بدون اين كه بايستد و يا عذرخواهي كند با دست هايش مرا كنار
زد.آنكه فكر ميكردم نبود اما بلندي قامتش همان قدر زجرم
داد كه گويي او باشد. آن وقت بود كه فهميدم نمي توانم نازك
اندام را بيدار يا پوشيده بشناسم و او هم كه هرگز مرا نديده بود
نمي توانست بداند كه من كيستم. با كاري جنون آميز در سه روز
دوازده جفت كفشك آبي وصورتي براي نوزاد بافتم تا نه بشنوم،
نه بخوانم، و نه به ياد بياورم آوازهايي را كه مرا به ياد نازك اندام
ميانداخت.
واقعيت اين بود كه با روح خود در آرامش نبودم و از ضعف خود
در مقابل عشق، به پير بودن خود آگاه مي شدم. يك شاهد
ديگرش وقتي بود كه يك اتوبوس مسافركشي درست در وسط
مركزتجاري يك دوچرخه سوار را زير گرفت. او را با يك آمبولانس
به بيمارستان برده بودند. شدت تصادف از حالت متلاشي شده
دوچرخه بر روي ردي از خون تازه مشخص بود. اما دلواپسي
من چندان براي تكه پاره هاي دوچرخه نبود،بلكه مارك و شكل
و رنگ آنبود.بايد همان ميبود كه من به نازك اندام هديه داده
بودم.
شاهدان تصادف همه متفق القول بودند كه دوچرخه سوار
مجروح دخترجواني بلند و لاغر با موهايي كوتاه و صاف بوده
است. گيج اولين تاكسي را كه مي گذشت گرفتم و گفتم مرا به
بيمارستان خيريه ببرد. ساختماني قديمي با ديوارهايي از گل
اُخرا كه به نظر زنداني مي رسيد كه به شن نشسته باشد. نيم
ساعت براي ورود و نيمساعت براي خروج ازحياطي که رايحه
درختان ميوه را داشت،لازم بود.جايي كه زني افسرده سر راهم
را گرفت و به چشمان من نگاه كرد و گفت : من همونم كه دنبالش
نمي گردي. فقط آن وقت بود كه به يادم افتاد آن جا جايي است
كه مجانين بي آزار شهرداري در آزادي زندگي مي كنند. پيش
رؤسا مجبور شدم خودم را به عنوان روزنامه نگار معرفي كنم تا
پرستاري مرا به بخش اورژانس ببرد.دردفتر ورودي ها اين نوع
مشخصات نوشته شده بود :روزآلبا،شانزده ساله،شغل نامعلوم،
تشخيص بيماري ضربه مغزي، وضعيت بيمار نامعلوم.از رئيس
بخش پرسيدم آيا مي توانم او را ببينم، با اين اميد كه جواب
منفي بشنوم، اما آن ها مرا بردند تا چنانچه بخواهم از وضعيت
بيمارستاني هم كه به حال خود رها شده بود چيزي بنويسم.
از سالن پر ازدحامي با بوي تند اسيد فنيك و بيماراني كه روي
تخت هاي به هم فشرده افتاده بودند گذشتيم. در انتهاي سالن
و در اتاقي مجزا روي تخت فلزي كسي كه جستجو مي كرديم
يافتيم. سرش باندپيچي شده بود و صورتي نشناختني و كبود
و متورم داشت اما براي من نگاهي به پاها كافي بود تا بدانم او
نيست.فقط آن لحظه بود كه ازخاطرم گذشت ازخود بپرسم اگر
او بود چه مي كردم؟
هنوزدرگير و دار هجرانهاي شبانه،روز ديگرهمت كردم تا به
كارخانه اي بروم که رُزا كاباركاس زماني گفته بود دخترك آن جا
كار ميكند و از مالك آن خواستم تأسيساتش رابه عنوان يك مدل
نمونه براي يك طرح قاره اي سازمان ملل نشانم دهد. يك لبناني
كم حرف و زمخت بود كه درهاي ملكوتش را بازكرد به اين اميد
كه يك نمونه جهاني شود.
سيصد جوان با روپوش سفيد و نشاني از صليب كه با خاكستر بر
پيشاني شان نقش شده بود. به نظر مي رسيد که در يک
كشتي پهناورو نوراني درحال دوختن دكمه ها بودند.وقتي ورود
مارا ديدند مثل دختر مدرسه ها به علامت احترام تعظيمي كردند
و وقتي مدير از نقش خود در هنر جاودانه دكمه دوزي سخن
سرايي ميکرد زير چشمي نگاهمان مي كردند. من با اشتياق به
اين كه نازك اندام را پوشيده و بيدار پيدا كنم به دقت به صورت
آن ها نگاه مي كردم. اما يكي از آن ها با نگاه هاي هراسيده و
حاكي از تمجيد مراشناخت :آقاشما همون نيستين كه تو روزنامه
نامه هاي عاشقانه مي نويسين؟ هيچ وقت فكرش را نمي كردم
كه يك دختر خفته بتواند آن همه مصيبت به بار آورد. بدون
خداحافظي ازكارخانه فراركردم بدون اينكه حتا به اين فكركنم
كه شايد يكي ازباكرگان آن برزخ همو باشد كه به جستجوي اش
هستم. وقتي از آن جا بيرون آمدم تنها احساسي كه برايم باقي
مانده بود ميل شديد به گريستن بود.
پس از يك ماه رُزا كاباركاس با توضيحاتي باور نكردني به من
زنگ زد، كه بعد ازمرگ بانكداراستراحتي را كه مستحق آنبود
دركارتاهنا دايندياس گذرانده بود.مسلماًباورم نميشد اما براي
خوشحال كردندش خوش اقبالي اش را به او تبريك گفتم و اجازه
دادم قبل ازسؤالي كه قلبم را به جوش و خروش درآورده بود با
دروغ هايش خود راراحت كند.
-و او؟
رُزا كاباركاس سكوتي طولاني كرد و بالاخره گفت : هستش، و
بعد بالحني طفره آميزگفت،ولي بايد صبركرد.چندوقت؟اصلاً
نمي دونم،خبرت ميكنم.احساس كردم دارد ازدستم درميرود
و مهلتش ندادم : لااقل يك سرنخي بده. گفت : سرنخي در كار
نيست نتيجه گرفت :مواظب باش،ممكنه به خودت صدمه بزني
و مخصوصاً ممكنه به او صدمه بزني. حوصله اين ادا و اطوارها
را نداشتم. التماس كردم كه حداقل ردي بده تا حقيقت را بدونم
و گفتم اول و آخرش با هم همدست هستيم. يك قدم جلوتر
برنداشت و گفت : آروم باش دخترك حالش خوبه و منتظره كه
بهش تلفن بزنم ولي در حال حاضر كاري نمي شه كرد، حرف
ديگه اي هم ندارم، خداحافظ.
گوشي تلفن در درست سر جاي خودم ماندم. نمي دانستم از
كجا بايد شروع كنم و در عين حال آن قدر او را مي شناختم كه
مي دانستم جز با زبان خوش چيزي از او در نمي آيد. بعد از ظهر
همين طور سري به اطراف خانه اش زدم. بيشتر به شانس و
تصادف تكيه كرده بودم تا به عقل سليم. هنوز با مهر و موم
اداره بهداشت مسدود بود. فكر كردم رُزاكاباركاس بايد از جاي
ديگري به من تلفن زده باشد شايد ازيك شهر ديگر و فقط همين
فكر باعث مي شد كه دلم هزار گواهي بد بدهد. با اين حال
ساعت شش بعد از ظهر وقتي اصلاً انتظارش را نداشتم، تلفني
رمزخودم را به كاربرد:
-خب،حالاآره.
ساعت ده شب،لرزان با لبهايي كه براي جلوگيري از گريستن
مي گزيدم با باري از جعبه هاي شكلات سوئيسي، آب نبات و
بادام سوخته وسبدي ازگل هاي سرخ آتشين براي فرش كردن
تختخواب رفتم.درنيمه باز بود، چراغ هاروشن و راديو با صدايي
نه بلند نه كوتاه سونات شماره يك براي ويولن و پيانو اثربرامس
را پخش مي كرد. نازك اندام در رختخواب آن چنان متفاوت و
بشاش آرميده بود كه به زحمت شناختمش.
بزرگ شده بود، اما اين در اندامش نمود چنداني نداشت، بلكه
در بلوغي سريع که او را دو يا سه سال بيشتر نشان مي داد و از
هميشه برهنه تر. گونه هاي برجسته، پوست سوخته ازحرارت
شديد آفتاب دريا، لب هاي ظريف و موهاي كوتاه و صاف.
صورت او زيبايي دو جنسيتي آپولون پراكسيتل را القأ
مي كرد. اشتباهي در كار نبود حتا سينه هاي او چنان رشد كرده
بودند كه در دست هايم جا نمي گرفتند، كمرش شكل گرفته بود
و استخوان هايش محكم تر و موزون تر شده بودند. از آن همه
مهارت طبيعت مسحور شده بودم اما آن چه مصنوعي بود مرا
گيج ميكرد :مژهه اي مصنوعي،ناخن انگشت به رنگ صدفي
وعطري ارزان قيمت كه هيچ ربطي به عشق نداشت.چيزيكه
مرا از كوره بدر برد ثروتي بود كه با خود داشت : گوشواره هاي
طلا با آويز هاي زمرد، گردنبندي طبيعي، دست بندي از طلا
با نگين هاي الماس و انگشترهايي با سنگ هاي اصيل در تمام
انگشتانش. روي صندلي لباس شبي بود دست دوزي و پولك
دوزي شده وكفش هايي با روكش اطلس. حرارت غريبي در
اندرونم بالا گرفت و فرياد زدم :فاحشه.
شيطان در گوشم حكايت وحشتناكي را زمزمه مي كرد، اين
طور: شب قتل، رُزا كاباركاس نه وقت ونه آرامش آن را داشت
كه دخترك را خبر كند وپليس اورا دراتاقي تنها، زير سن بلوغ در
محل وقوع جرم پيدا مي كند. براي چنين شرايطي هيچ كس
بهتر از رُزاكاباركاس نيست.باكرگي دخترك رابه يكي از حاميان
گردن كلفتش به ازاي اينكه ازمخمصه پاك وپاكيزه بيرون برود
فروخته بود. اولين كاري كه كرد ناپديد شد تا آب ها از آسياب
بيفتد.چه جالب :ماه عسلي براي هرسه، آن دو در رختخواب و
رُزاكاباركاس در يك ايوان مجلل ازمصونيت خود كيف ميكرد.
باسر وصداي زياد واحساس نوعي مستي نيرو گرفته از خشمي
ديوانه وار و کور هر چه را در اتاق مي يافتم به ديوار مي كوبيدم
و مي شكستم : چراغ ها را، راديو، پنكه، آينه ها، گلدان ها و
ليوان ها،بي تعجيل امابي وقفه،باسر وصداي زياد و احساس
نوعي مستي حيات بخش.
دخترك با اولين صدا از جا پريد اما به من نگاه نكرد. پشت به
من چمباتمه زده بود و تا وقتي كه شكستن ها تمام شد، با تكان
خوردن هاي گاه به گاه همان طور نشسته بود. مرغ هاي حياط
و سگ هاي صبح گاهي رسوايي را بيشتر كردند. با روشن بيني
كوركننده خشم حتا به من الهام شد كه در آخرين لحظه خانه را
به آتش بكشم كه سايه رُزاكاباركاس با لباس خواب در آستانه در
ظاهر شد. بي اعتنا هيچ نگفت، با گردش چشم ميزان خرابي
وخسارت را بررسي كرد ومتوجه شد كه دخترك مثل يك حلزون
چمباتمه زده وسرش را ميان دست هايش مخفي كرده است.
وحشتزده اما دست نخورده.
رُزا كاباركاس با حالتي از تعجب وپرسش گفت خداي من، من
براي همچين عشقي چي نميدادم؟
با نگاهي رقت بار سراپاي مرا ورانداز و امر كرد که : بريم. پشت
سرش تا خانه رفتم، در سكوت ليوان آبي به دستم داد و اشاره
كرد بنشينم و خواست از من اعتراف بگيرد. گفت : خب، حالا
مثل آدم هاي بالغ رفتار كن و بگو ببينم چت شده؟
آن چه را به من به عنوان حقيقت الهام شده بود برايش حكايت
كردم. رُزاكاباركاس در سكوت به من گوش مي داد. بي هيچ
حالتي،وبالاخره مثل اين كه ناگهان اصل مطلب رادريافته باشد
گفت : چه جالب، هميشه گفته ام كه غيرت حقيقت رو بهتر
ميفهمه و بعد بدون اينكه چيزي را پنهان كند برايم تعريف كرد
كه در سر درگمي شب جنايت دخترك خفته در اتاق را فراموش
كرده بود. يكي از مشتريان او و در عين حال وكيل مقتول،
با دست ودلبازي تمام رشوه و زير ميزي را پخش كرده و از رُزا
كاباركاس خواسته تا خوابيدن سروصداها درهتلي در كارتاهناد
ايندياس مهمان اوباشد.رُزاكاباركاس گفت :باور كن كه درتمام
اين مدت حتا يك لحظه از فكر تو و دخترك غافل نشدم. پري روز
آمدم و اولين كاري كه كردم تلفن كردن به تو بود ولي كسي جواب
نداد. در عوض دخترك فوري آمد وچنان حال نزاري داشت كه
برات بردمش حمام، برات لباس پوشاندم، برايت فرستادمش
سالن آرايش و دستور دادم مثل يك ملكه زيبايي مرتبش كنند.
خودت ديدي چطور: عالي، لباس مجلل؟ لباس هايي هستند
كه براي شاگردهاي فقيرم وقتي قراره با مشتري ها به مجلس
رقص برن اجاره مي كنم،جواهرات؟مال من اند.گفت :كافيه
بهشون دست بزني تا بفهمي همه شيشه وبدلي اند. پس ديگه
اذيت نكن، برو بيدارش كن، ازش معذرت بخواه و ترتيب كار
را يك مرتبه بده، هيچ كس بيشتر از شماها حق خوش بودن
نداره،بيشترازحد طبيعي سعي كردم حرفهايش را باور كنم اما
عشق بر عقل چربيد و داغ از آتشي كه درونم را مي سوزاند گفتم
فاحشه ها، شماها همين هستين، فاحشه هاي كثافت، ديگه
نميخوام چيزي ازت بدونم، نه تو و نه از هيچ فاحشه ديگه اي تو
اين دنيا، مخصوصاً او. به عنوان خداحافظي براي هميشه، از
دم درعلامتي دادم.رُزا كاباركاس در اينمورد شكي نداشت.با
حالتي اندوهگين گفت : برو به امون خدا، و بازبه زندگي واقعي
برگشت : به هر حال صورت حساب گندي را كه تو اتاق زدي
برات ميفرستم.
وقتي داشتم كتاب ايدوس د مارسو را مي خواندم با جمله
اي بدبينانه برخوردم كه نويسنده آن را به ژوليوس سزار نسبت
داده بود : امكان ندارد كه آدمي عاقبت شبيه كسي نشود كه
ديگران فكر مي كنند او هست. نتوانستم منشا واقعي آنرا حتا
درنوشته هاي خود ژوليوس سزار و يا زندگي نامه نويسان او،از
سوئتونيو گرفته تا كاركوپينو پيدا كنم ولي به دانستنش مي ارزيد.
اين جبر كه در ماههاي بعدي برمسيرزندگي من تحميل شد همان
چيزي بود كه اراده لازم را به من مي داد تا نه تنها اين خاطرات
را بنويسم بلكه آن را با هيچ شرمي با عشق به نازك اندام شروع
كنم.
يك لحظه آرامش نداشتم، به سختي شايد لقمه اي مي خوردم
و آن قدر وزن كم كردم كه شلوارهايم بر كمرم قرار نمي گرفتند.
دردهاي گاه به گاه دراستخوانهايم باقيماندند،بي دليل حالتم
عوض مي شد. شب ها را در نوعي گيجي به سر مي بردم كه نه
مي توانستم بخوانم و نه موسيقي بشنوم و در عوض روزهايم با
چرت زدنهاي سبكي ميگذشت كه جاي خواب رانميگرفت.
تسكين درد از آسمان نازل شد. در ميان جمعيت به هم فشرده
لنچ لوما فرسكا، همسايه كنار دستي ام كه بالا آمدن او را نديده
بودم زير گوشم زمزمه كرد : هنوز كاري ازت برميآد؟ كاسيلدا
آرمنتا بود، يكي از عشق هاي قديمي و ارزان قيمت كه از
زمان جواني مرا به عنوان يك مشتري پر و پا قرص تحمل كرده
بود. وقتي بازنشسته و مريض و بي پول شد با يك باغدار چيني
كه به او اسم و پشت گرمي وشايد هم كمي عشق داده بود ازدواج
كرد.درهفتاد وسه سالگي همان وزن هميشگي اش را داشت،
هنوز زيبابود و با شخصيت قوي و هنوز لاقيدي شغلش را دست
نخورده حفظ كرده بود.
مرا به خانه اش برد. يك باغ چيني روي تپه اي كنار جاده دريا.
روي صندليهاي ساحلي در ايوان سايه دار، بين سرخس ها
و انبوه گل هاي گرمسيري و قفس هاي آويزان پرنده ها زير
آلاچيق نشستيم. در دامنه تپه جاليزكاران چيني، با كلاه هاي
مخروطي شان زير آفتاب سوزان مشغول كار بودند و درياي
خاكستري بوكا د سنيزا با دو بريدگي صخره اي كه رودخانه را تا
چندين فرسخ در دريا پيش ميبرد ديده ميشد.همين طوركه با
هم صحبت مي كرديم يك كشتي اقيانوس پيماي سفيد رنگ را
ديديم كه وارد مصب رودخانه شد و درسكوت آنرا دنبال كرديم
تا وقتي كه نعره حزن آلودش را در لنگر گاه رود شنيدم. آهي
كشيد :مي بيني؟ بعدازنيمقرن اين اولين باريه كه تو رختخواب
ملاقاتت نمي كنم. گفتم : آخه عوض شديم. بدون اين كه حرف
مرا شنيده باشد ادامه داد : هر وقت توي راديو در مورد تو حرف
مي زنن و يا به خاطر محبتي كه مردم نسبت به تو دارن ازت
تعريف مي كنن و بهت ميگن استاد عشق، فكرشو بكن، فكر
مي كنم هيچ كس بالا وپايين تو را به خوبي من نمي شناسه.
جدي ميگم هيچ كس بهتر از من نميتونست تحملت كنه.
بيش از اين مقاومت نكردم. متوجه شد، چشمان مرطوب از
اشكم راديد وفقط آنوقت بود كه بايدفهميده باشد آنكه بودم
نيستم وچشمانم را چنان به او دوخته بودم كه هيچوقت مرا قادر
به انجام آن نمي پنداشت.گفتم : آخه دارم پيرميشم.آهي كشيد:
همين حالاشهم هستيم.فقط آدم خودشرااز درون ميبينه
ولي همه ازبيرون ميبينند.
غير ممكن بود سفره دلم را باز نكنم و بر اين روال داستان كاملي
از آنچه درون مرا مي سوزاند،ازاولين تلفنم به رُزاكاباركاس شب
نود سالگيم تا شبي كه در اتاق همه چيز را بهم ريختم برايش
تعريف كردم.حرف هاي دلمرا چنان شنيد كه گويي آنرا زندگي
ميكند،به آرامي آنرا مزمزه كرد و بالاخره تبسمي كرد.گفت:
هر كاري دلت مي خواد بكن ولي اين موجود را از دست نده،
هيچ بدبختي بالاتر ازاين نيست كه آدم تنها بميره.
باقطاري كه ازفرط آهستگي مثل اسب مي رفت باهم به پورتو
كلمبيا رفتيم. روبه روي اسكله چوبي كرم خورده، جايي
كه همه دنيا قبل از لايروبي بوكاس د سنيزا وارد مملكت شده
بود نهار خورديم. در زير سايباني از برگ هاي نخل، آن جا كه
زنان سياه پوست قَدَر نارگيل پلو با ماهي و برش هاي موز سبز
ميفروختند،نشستيم.هردو با بي قيدي چرتي زديم و تا وقتي
خورشيد آتشين و پهناور در دريا غرق ميشد با هم حرف زديم.
واقعيت به نظرم خيالي مي رسيد. به مسخره گفت : ببين كجا
اومديم ماه عسلمونو بگذرونيم. ولي جدي ادامه داد : امروز كه
گذشته به صف هزارنفره مردهايي نگاه ميكنم كه از رختخواب
من گذشتند. حاضر بودم جونم را بدم و حتا با بدترين شون
مي موندم. شكر خدا چيني خودم را به موقع پيدا كردم. مثل
اينكه آدم با انگشت كوچيكه ازدواج كرده باشه،ولي فقط مال
منه.
به چشم هايم نگاه كرد تا عكس العمل مرا در مقابل آنچه گفته
بود ببيند و به من گفت : پس همين الان برو دنبال اين موجود
بيچاره بگرد، حتي اگر هر چي غيرتت مي گه درست باشه، هر
طور كه بشه لذت برده شده را كسي نمي تونه ازت بگيره. ولي
بدون رويا بافي پدر بزرگ ها. بيدارش كن، با اين دست خري
كه شيطون به خاطر ترسويي و بيچارگيت بهت جايزه داده حتا تا
گوش ها خدمتش برس. بعدازته دل گفت: جدي ميگم قبل از
اينکه لذت همخوابگي باعشق را امتحان كرده باشي،نمير.
روز بعد وقتي داشتم شماره تلفن را مي گرفتم نبضم مي لرزيد.
هم به خاطر وسوسه ديدار دوباره نازك اندام و هم به دليل عدم
اطمينان نحوه برخورد رُزا كاباركاس. به خاطر سوء استفاده و
نرخ بستن به خرابي هايي كه در اتاقش به بار آورده بودم با هم
يك دعواي حسابي داشتيم. مجبور شدم يكي از محبوبترين
تابلوهاي مادرم را كه ارزشي بالا روي آن گذاشته شده بود
بفروشم ولي وقت فروش حتا به يك دَهمِ آن چه خيال مي
كردم نرسيد.باباقي مانده پس اندازم مبلغ رااضافه كردم وبايك
پيشنهاد رد نكردني پيش رُزا كاباركاس بردم : يا اين يا هيچي يا
وردار يا بذار. يك عمل انتحاري بود، چون فقط با فروش يكي
ازاسرارمن ميتوانست خوش نامي مرا به باد دهد.لجاجت نكرد
ولي تابلوهايي را هم كه شب دعوا به عنوان گروئي نگهداشته بود
برداشت.فقط با يك بازي،بازنده مطلق شده بودم : تنها مانده بي
نازك اندام، بي رُزا كابار كاس و بي آخرين پس اندازهايم. با اين
حال صداي زنگ تلفن را شنيدم يك بار، دوبار، سه بار بالاخره
او : بله؟ صدايم در نيامد. قطع كردم. در ننو افتادم، سعي كردم
با اشعار زاهدانه ساتي به خود آرامش دهم و آن قدر عرق
كردم كه پارچه كتاني ننو خيس شد. تاروزبعد جرأت نكردم تلفن
كنم.
باصدايي محكم گفتم : باشه زن،امروزآره.
رُزاكاباركاس انگار بالاتر ازهمه اين حرفها بود.باروحيه استوار
هميشگي اش آهي كشيد و گفت : اي عاقل مرد محزون من
مي ري دو ماه گم مي شي بعد بر مي گردي و يك چيز رويايي
مي خواي. گفت بيشتر از يك ماه مي شود كه نازك اندام را
نديده است وبه نظرميرسد آنچنان ازچيزشكستن هاي من
ترسيده كه ديگر نه حرف آنرا زده ونه راجع به من سوالي كرده
و در شغل تازه اش كه هم بيشتر از دكمه دوزي مي پردازند و
هم كارش راحت تر است خيلي خوشحال است. موجي از آتش
سوزان درونم را سوزاند. گفتم فقط مي تونه فاحشه شده باشه.
رُزا جواب داد :احمق نباش، اگه اين طور بود الان اينجا بود. يا
كجا ميتوانست باشد بهترازاين جا؟
سرعت استدلالش شكّم رابيشتر كرد.وازكجا معلوم كه اونجا
نيست؟جواب داد :اگه اينطورباشه برات بهتره كه ندوني مگر
نه؟
يك بار ديگر از او تنفر پيدا كردم. قول داد كه رد دخترك را پيدا
كند ولي اميد زيادي نبود چون خط تلفن همسايه اش كه آن
جا با او تماس مي گرفت هنوز قطع بود و اصلاً خبر نداشت كجا
زندگي مي كند و گفت : ولي دنيا كه تموم نشده، هرچه باداباد تا
يكساعت ديگه بهت تلفن ميزنم.
يك ساعت سه روز طول كشيد اما دخترك را سالم و آماده پيدا
كرده بود.شرمنده برگشتم وبه نشانه ندامت جايجاي تنشرا
ازدوازده شب تاخروس خوان بوسيدم.يك عذر خواهي طولاني
كه با خود عهد كردم آن را براي هميشه تكرار كنم. درست مثل
اين بودكه دو باره از اول شروع كرده باشيم.اتاق بهم ريخته بود
و بر اثر بد استفاده كردن، همه چيزهايي كه من گذاشته بودم
از بين رفته بود. اتاق را همان طور دست نخورده گذاشته بود و
به من گفت هزينه هر نوع دستكاري در اتاق را من بايد بپردازم
چون هنوزبدهكارم.اماكفگيرمن به ته ديگ خورده بود.حقوق
بازنشستگي هر بار درد كمتري را درمان مي كرد. معدوداشياي
قابل فروشي كه در خانه بود، به جز جواهرات مادرم كه مقدس
بودند، ارزش تجاري نداشتند و هيچ چيز هم آن قدر قديمي
نبود كه آنتيك باشد. آن روزهاي بهتر، فرماندار به من پيشنهاد
وسوسه انگيزي كرده بود كه كليه كتاب هاي كلاسيك يوناني،
لاتين و اسپانيايي مرا براي كتابخانه شهر بخرد، اما دلم نيامد
آنها را بفروشم. بعدها، با تحولات سياسي و خراب شدن دنيا،
نه كسي به فكر هنر بود و نه ادبيات. خسته از پيدا كردن يك راه
حلآبرومند،جواهراتي راكه نازك اندام به من بازگردانده بود در
جيب گذاشتم و براي گرو گذاشتن آنها به خيابان دل آزاري كه
به ميدان عمومي شهر منتهي مي شد بردم. با حالت تماشا گري
عاقل چندين بار آن محله محقر و پراز ميخانه هاي اسقاط مرده،
كتاب قديمي فروشها و امانت فروش ها را قدم زدم، اما شأن و
مقام فلورينا ديوس مانعم شد،جرأت نكردم.بعد تصميم گرفتم
با پيشاني باز آن را به قديمي ترين و معتبرترين جواهر فروشي
شهربفروشم.
كارمند در حالي كه جواهرات را با ذره بين چشمي اش معاينه
مي كرد از من سوالاتي كرد. رفتار و روش و حالت يك دكتر را
داشت.
به اوتوضيح دادم كه جواهرات موروثي مادرم هستند و او هر بار
با صدايي نا مفهوم توضيحاتم را تائيد مي كرد و بالاخره ذره بين
را برداشت وگفت متاسفم ولي شيشه اند. در مقابل تعجب من
با نوعي ترحم ودلداري گفت : باز هم خوبه كه طلا طلاست و
پلاتين پلاتينه. جيب هايم را گشتم تا مطمئن شوم كاغذ خريد
آن را با خود دارم و بدون غرض ورزي گفتم : ولي بيشتر از صد
سال ميشه كه ازهمين مغازه خريداري شده.
آرامش خود را از دست نداد.گفت : از اين اتفاق ها مي افته كه
سنگهاي خيلي قيمتي جواهرات موروثي درطول زمان توسط
بچه هاي حرف نشنو خانواده و يا جواهر فروشي هاي نادرست
غيب و يا عوض بشن و فقط وقتي كسي مي خواد اون ها را
بفروشه تقلب معلوم ميشه وادامه داد :ولي يك لحظه صبركن
وجواهراترا باخودش به دري كه انتهاي مغازه بود برد.بعداز
مدت كوتاهي برگشت بدون اينكه اصلاً به من توضيحي بدهد
اشاره كرد كه روي صندلي انتظاربنشينم وبه كارش ادامه داد.
مغازه را برانداز كردم. با مادرم چندين بار آن جا آمده بوديم و
يادم به جمله هميشگي او افتاد : به بابات چيزي نگو. يكمرتبه
فكري به خاطرم گذشت كه خشكم زد :آيا امكان نداشت كه رُزا
كاباركاس ونازك اندام با هم دستي همديگرسنگهاي اصلي را
فروخته وسنگهاي بدلي را به من بازگردانده باشند.
داشتم از شك آتش مي گرفتم كه يك کارمند از من خواست تا او
را تا همان درِ انتهايي و يك دفتر كوچك با ويتريني دراز و حجيم
دنبال كنم. يك عرب تنومند از پشت ميز برخاست و با حرارت
دوستان قديمي بامن دست داد و به عنوان سلام واحوالپرسي
گفت : هر دومون دبيرستان را با هم تموم كرديم. به ياد آوردنش
برايم آسان بود. بهترين فوتباليست مدرسه و قهرمان اولين
فاحشه خانه هاي ما.مدت هاي مديد او را نديده بودم و بايد مرا
خيلي فرتوت ديده باشد كه با يكي از همكلاسي هاي دوران
كودكيش اشتباه گرفته بود.
روي شيشه ميز، يكي از آن بايگاني هاي زهوار در رفته قرار
داشت كه جواهرات مادرم هم در آن ثبت شده بود. همه چيز با
تاريخ و جزئيات حاكي از اين بود كه خود او شخصاً سنگ هاي
دو نسل از كار گامنته هاي زيبا و آبرومند را عوض كرده و سنگ
هاي اصلي را به همان جواهر فروشي فروخته بود. اين قضيه
در زماني كه پدر مالك فعلي مغازه را اداره مي كرد و من و او در
مدرسه بوديم اتفاق افتاده بود. او مرا تسلي داد : اين كلك ها در
خانواده هاي بزرگ رو به ور شكستگي كار عادي بود تا بتونن
بدون اين كه شئون خودشونو قربوني كنن احتياجات فوري شون
را به پول رفع كنن.درمقابل اين واقعيت عريان ترجيح دادم آن
ها را به عنوان يادگاري از فلورينا د ديوس ديگري كه نشناخته
بودم نگه دارم.
دراوايل ماه جولاي فاصله واقعي تامرگ راحس كردم.ضربان
قلبم بهم خورد واز همه طرف شروع به ديدن و احساس علائم
اشتباه ناپذير پايان كار را كردم. واضح ترين آن ها در كنسرت
هنرهاي زيبا بود.
دستگاه هاي تهويه خراب بود و گل هاي سر سبد هنر و ادبيات
در حمام سالن پر ازدحام مي پختند، اما جادوي موسيقي رايحه
اي آسماني داشت. در پايان با قطعه الگرتوپوكو موسو
ناگهان اين الهام به من دست داد كه اين آخرين كنسرتي است
كه مي شنومو سرنوشت قبل ازمرگ آن را نصيبم كرده است.نه
احساس دردي داشتم ونه ترسي بلكه هيجاني عظيم ازاينكه
توانسته بودم آنرا زندگي كنم.
وقتي بالاخره موفق شدم خيس از عرق راهم راازميان درآغوش
كشيدن ها و عكس گرفتنها باز كنم ناگهان خود را با هيمنا ارتيز
رو در رو ديدم، همچون الهه اي صد ساله روي صندلي چرخدار
نشسته بود.حضورش به تنهايي همچون گناهي جانكاه خود را
به من تحميل ميكرد.لباس بلند ابريشمي عاجي رنگي پوشيده
بود، صاف مثل پوستش، سه رشته مرواريد اصيل، موهاي
صدفي رنگ به مدل سال هاي بيست با دو بال مرغ دريايي كه
تا روي گونه هايش آمده بود و چشمان بزرگ سبز رنگ كه در
سايه طبيعي حلقه چشمها برق ميزدند.چيزي دراو اين شايعه
را رد مي كرد كه ذهنش به دليل فراموشي علاج ناپذير حافظه
از كار افتاده بود. ميخكوب وخلع سلاح در مقابل او بر گرمايي
كه به صورتم ريخت مسلط شدم و به حالت اشراف فرانسوي
در سكوت به او سلام دادم. مثل ملكه اي لبخند زد و دستم را
گرفت. متوجه شدم كه آن هم يكي ديگر از همداستاني هاي
سرنوشت بود تا آن خاري را كه هميشه وجودم را آزار مي داد
بيرون بكشم.به او گفتم :سالها بود كه رؤياي ديدن اين لحظه
راداشتم.به نظرمرسيد كه نفهميده باشد.گفت جدي ميگي؟
تو كي هستي؟ هيچ وقت نفهميدم كه واقعاً مرا فراموش كرده
بود و يا انتقامي بود كه درآخر زندگيش ميگرفت.
اين باور كه من هم مردني هستم كمي قبل از پنجاه سالگي و
در موقعيتي مشابه اتفاق افتاد. شب كارناوال داشتم با زني كه
هيچ وقت صورتش را نديدم تانگوي آپاچه مي رقصيدم. شايد
بيست كيلو از من سنگين تر و دو وجب بلندتر بود و با اين حال
مثل پري در باد با من همقدمي مي كرد. آن چنان چسبيده
مي رقصيديم كه گردش خون را در رگ هايش حس مي كردم.
نفس نفس زدن هايش، بوي عرق بدن و سينه هاي نجومي اش
مرا در حالت رخوت لذت بخشي فرو برد. در اين هنگام بود كه
زوزه مرگ براي اولين بار تكانم داد و چيزي نمانده بود كه به زمين
بيافتم.همچون ندايي وحشيانه درگوش هايم : چه حالا چه صد
سال ديگه،هركاري كني بالاخره ميميري.وحشتزده مرا از
خودش جداكرد :چت شد؟سعي كردم قلبم را آرام كنم :هيچي،
به خاطرتو دارم ميلرزم.
ازآنوقت به بعد شروع كردم زندگي را نه با سالها بلكه با دهه ها
اندازه گيري كردن.دهه پنجاه خيلي مهم بود چون متوجه شدم
كه تقريباً تمام دنيا ازمن جوان ترند.دهه شصت ازهمه سنگينتر
بود چون فكر مي كردم وقتي براي اشتباه كردن باقي نمانده
است. دهه هفتاد چون امكان داشت آخرين آن ها باشد ترس
آور بود. با اين حال وقتي صبح نود سالگي ام در رخت خواب
نازك اندام زنده بيدار شدم اين فكر دلپذير از خاطرم گذشت كه
ايكاش زندگي چيزي نبود كه مثل رود گل آلود هراكليت بگذرد
بلكه فرصت نادري بود تا در ماهي تابه از اين رو ه آنروشويم و
طرف ديگرمان هم تانودسال ديگرسرخ ميشد.
اشكم زود سرازير مي شد. هر احساسي كه ربطي به مهرباني و
محبت داشت باعث ايجاد بغض در گلويم مي شد و هميشه هم
نمي توانستم آن را كنترل كنم. با خود فكر كردم لذت نگهباني
خواب هاي نازك اندام را رها كنم،نه به دليل احتمال مردنم بلكه
ازتصور او بدون من در باقيمانده عمرش.يكي ازهمان روزهاي
سردرگمي براي سرگرمي به خيابان معتبر محضردارها رفتم و از
اينكه چيزي بيش ازخرابه ها ازهتلي نيافتم كه هنرهاي عشق
را قبل از دوازده سالگي و به اجبار در آن آموخته بودم، متعجب
شدم. يكي از ساختمان هاي ناوگان هاي دريايي قديم بود،
با شكوهي كه كم تر ساختماني در شهر به پاي آن مي رسيد.
ستون هاي كنده كاري شده ازمرمر وكتيبه هاي آب طلا كاري
شده كه در اطراف يك حياط داخلي با گنبد شيشه اي هفت
رنگي قرار داشت كه نور گلخانه اي را مي تابانيد. طبقه اول با
دروازه اي گوتيك و مشرف به خيابان به مدت بيش از يك قرن
محل استقرار محضرهايي بود كه پدرم در طول يك زندگي پر از
روياهاي خيال پردازانه، عمري در آنها كار كرد، ثروت اندوخت
و ويران شد. خانواده هاي قديمي رفته رفته طبقات بالا را ترك
كردند تا بالاخره توسط هنگي از شب زنده داران مفلوك اشغال
شد كه تا طلوع صبح با مشترياني كه در ميخانه هاي ساحل
رودخانه درمقابل يك پزو و نيم به دام انداخته بودند،بالاو پايين
ميرفتند.
در دوازده سالگي، هنوز با شلوار كوتاه و چكمه هاي مدرسه
ابتدايي، وقتي پدرم در يكي از آن جلسات تمام نشدني خود
مشغول مباحثه بود، نتوانستم در مقابل وسوسه شناسايي
طبقات بالا مقاومت كنم و با يك منظره بهشتي روبه رو شدم.
زنانيكه تن خود را تا صبح گاهان به ثمن بخس فروخته بودند از
ساعت يازده صبح وقتي كه تابش حرارت از شيشه ها غير قابل
تحمل ميشد به حركت درمي آمدند و در حالي كه براي انجام امور
خانگي خود مجبور بودند لخت درهمه جاي خانه رفت وآمد كنند،
حادثه هاي شب خود را با فرياد براي هم نقل مي كردند. وحشت
كردم. تنها چيزي كه به خاطرم رسيد اين بود كه از همان جايي
كه آمده بودم فرار كنم كه يكي از آن برهنگان پرگوشت، با بوي
تند صابون كوهي مرا از پشت گرفت و بدون اين كه بتوانم او را
درميان سروصداي هلهله هاو كفزدنهاي مستأجران برهنه
ببينم پا درهوا تا اتاق خود برد.مرا طاقباز روي تخت چهار نفره
خود انداخت، با حركتي استادانه شلوارم را پايين كشيد و روي
من اسبسواري كرد،اماسرماي وحشتي كه تنم راخيس كرده
بود نگذاشت مثل يك مرد او را بشناسم. آن شب در تختخواب
خانه ام بيداراز شرم اين حمله و درهيجان ديدار دوباره نتوانستم
بيش از يك ساعت بخوابم. اما صبح بعد، وقتي شب زنده داران
خوابيده بودند لرزان تا اتاقك او بالا رفتم و گريه كنان او را بيدار
كردم، با عشقي ديوانه وار كه تا زماني كه طوفان زندگي واقعي
با بي رحمي تمام او را برد ادامه داشت. نامش كاستورينا
و ملكه آن خانه بود. قيمت اتاقك هاي هتل براي عشق هاي
گذري يك پزو بود و تعداد كمي مي دانستيم كه قيمت آن براي
بيست و چهارساعت هم همينقدر است.كاستورينا مرا با اعماق
دنياي خودش آشنا كرد، جايي كه مشتريان فقير را به صبحانه
اشرافي خود دعوت مي كردند،به آنها صابون ميدادند، دندان
درد آنهارا مداوا ميكردندو حتا درشرايط اضطراري حالي هم
ازسرنيكوكاري ميدادند.
پس از خروج از اين ديدار تلخ سوزشي در قلبم حس مي كردم
كه تا سه روز نتوانستم با هيچ جوشانده خانگي آن را تسكين
دهم. دكتري كه با حالت اضطراري به او مراجعه كردم، عضو
يك خانواده سرشناس و نوه همانكسي بود كه مرادرچهل و دو
سالگي معاينه كرده بود وآنقدر به او شباهت داشت كه ترسيدم
خودش باشد چون به خاطر طاسي زو درس، عينك ذره بيني
نزديك بين وغمي تسلي ناپذير، مثل پدربزرگي درهفتاد سالگي،
پيربه نظرميرسيد.باتمركزحواس يك جواهرساز تمام بدنم را
به دقت معاينه كرد. به سينه و پشتم گوشي گذاشت و ضربان
نبضم را، عكس العمل زانوها، عمق چشم ها و رنگ پلك هاي
پايين مرا معاينه كرد.
حيني كه حالات خود را روي ميز معاينه عوض مي كردم از من
سؤالاتي مبهم و سريع ميكرد و به سختي به من فرصت جواب
ميداد. بعد از يك ساعت با لبخندي شاد به من نگاه كرد و گفت:
خب،فكرميكنم نميتونم برات كاري بكنم.منظورت چيه؟ كه
تو اين سن وسال حال از اين بهتر نميشه. گفتم :چه جالب،پدر
بزرگت هم وقتي فقط چهل ودوسال داشتم همين را بهم گفت،
درست مثل اينكه زمان نگذشته باشه. گفت : هميشه يكي پيدا
مي شه كه همين را بهت بگه چون هميشه يك سني خواهي
داشت.سعي كردم باجمله اي او را تحريك كنم : تنها چيز حتمي
در زندگي مرگه. گفت : آره، ولي با اين حال خوبي كه تو داري،
به اين آسونيا نميشه بهش رسيد.جداًمتأسفم كه نميتونم چيزي
خوشايندتون بگم.
اين ها خاطرات خوب بودند ولي شب بيست و نهم آگوست،
وقتي داشتم پله هاي خانه ام را بالا ميرفتم،سنگيني عظيمي
را كه در انتظارم بود حس كردم. آن وقت بود كه برگشتم و يك
بارديگرفلوريناد ديوس، مادرمرا، درتختخوابم كه تا لحظه مرگ
تختخوابش بود ديدم كه همان دعايي را براي من مي خواند
كه آخرين بار، دوساعت قبل از مرگش، برايم خوانده بود. از
اضطراب منقلب شدم و آن را به عنوان آخرين هشدار تلقي
كردم وازترساين كه اميدم براي زنده بودن تا آخرين نفس نود
سالگي به وقوع نپيوندد به رُزاكاباركاس تلفن زدم تا دختركم را
همان شب آماده كند.بارديگرساعت هشت به او تلفن زدم و يك
بارديگر تكراركرد كه امكان ندارد. وحشتزده فرياد زدم كه بايد
بشه وگوشي راگذاشتم اما پانزده دقيقه بعد مجددا ًتلفن زد:
-خيلي خوب اينجاست.
ساعت ده و بيست دقيقه رسيدم و آخرين نامه هاي زندگيم و
ترتيباتي را كه پس از مرگم براي دخترك داده بودم به رُزاكاباركاس
دادم. فكر كرده بود با لجاجت هايش مرا تحت تأثير قرار داده و
با حالتي تمسخر آميز گفت : اگه مي خواي بميري اين جا نمير،
فكرشو بكن. اما من به او گفتم : بگو كه با قطار پورتو کلمبيا
تصادف كردم. گفت اين لكنته قراضه نمي تونه كسي را بكشه.
آن شب آماده براي هرچيز،طاق بازو در انتظاردرد آخر دراولين
لحظات نود ويك سالگيم دراز كشيدم. صداي ناقوس هاي دور
دست راميشنيدم،رايحه روح نازك اندام خفته به پهلو را حس
ميكردم،صداي ناله يي را درافق شنيدم،ناله هاي كسي را كه
شايد يك قرن قبل در همان اتاق مرده بود. با آخرين رمق چراغ
را خاموش كردم انگشت هايم را در انگشت هايش پيچيدم تا او
را هم با خود ببرم و دوازده ضربه ناقوس ساعت دوازده شب را
با آخرين دوازده قطره اشكم شمردم تا اين كه خروس ها شروع
به خواندن كردند و در همان لحظه ناقوس هاي سرور و جرقه
هاي آتش بازي، هنوز زنده بودنم را در پايان نود سالگي جشن
گرفتند.
اولين كلماتم براي رُزا كاباركاس بود : خونه را ازت مي خرم با
مغازه و باغ. گفت : بيا مثل پيرها شرطي ببنديم : هر كي بعد از
ديگري زنده موند صاحب تمام مال اون يكي ميشه،تو محضر
امضاء مي كنيم. نه، اگه من بميرم همه چيز بايد به او برسه.
رُزاكاباركاس گفت : فرقي نمي كنه، من دخترك را سرپرستي
مي كنم بعد هم همه را براش مي ذارم، مال تو و مال خودم را،
توي اين دنيا كس ديگه اي ندارم. تا اون وقت اتاقت را حسابي
مرتب ميكنيم با تهويه مطبوع، كتابهاوموسيقي هات.
-فكر ميكني او موافق باشه؟
رُزا كاباركاس روده بر از خنده گفت اي عاقله مرد من، عيبي
نداره آدم پير بشه ولي احمق نه. اين موجود بيچاره از عشق تو
حيرونه.
به خيابان روشن و مشعشع وارد شدم و براي اولين بار خودم
را در افق هاي دوردست اولين قرنم مي شناختم. خانه ام در
سكوت ومرتب،درساعت شش و ربع از رنگهاي يک افق پر
طراوت و شاداب آكنده بود. داميانا با صداي بلند درآشپزخانه
مي خواند، گربه دوباره جان گرفته دمش را به مچ پايم پيچيد و
تا ميز تحرير همراهيم كرد. داشتم كاغذهاي چروك شده، دوات
و قلمم را روي ميز مرتب مي كردم كه خورشيد در ميان درختان
بادام پارك منفجر شد و كشتي رودخانه اي پست با يك هفته
تأخيربه خاطرخشكي بانعرهاي واردكانال بندري شد. بالاخره
زندگ يواقعي از راه رسيد ، با قلبي نجات يافته ومحكوم به مردن
با عشقي سرشاردرهيجان شادمانه هر يک از روزهاي بعد ازصد
سالگي ام.
پايان